گالري يا خيابان ؟ خيابان

هر آنچه که شما در این جامعه ی شهری می بینید تحت تملک است از برای سلب موقعیت های اکثریت مردم چه در گرو شخص و چه ملی آن

در قانون اساسی این چنین تعریف شده : هرگونه نوشتن و تبلیغ بر روی دیوارهای شهر بدون اجازه ی صاحب ملک ( شخصی ، دولتی ) غیر مجاز بوده وپیگرد قانونی دارد و این چیزی است که خطر آن ما را هر روزه حتی بر روی پست های برق و مخابرات هدف قرار داده و ما در نهایت سوژه ی قربانی شدن آن هستیم .

دلیل اصلی ای که گرافیتی را حتی در پیشرفته ترین جوامع دنیا ممنوع کرده می تواند همین باشد و بنا بر آن گاهاً آنرا جرمی سیاسی قلمداد می کنند زیرا یک هنرمند شهری با تولید یک تصویر بر روی دیواره های شهر اساس یک جامعه ی سرمایه داری ، که تمامی سیاست های آن بر مالکیت بنا شده را زیر پا می نهد و این هنرمند در اولین قدم اساس یک سیستم را رد کرده پس میتواند یک درگیری سیاسی را در پی داشته باشد او این امری جبری است ، شما نمی توانید یک نظام سرمایه داری را با عدم وجود قانون یا فرهنگ تملک حتی تصور کنید .

نقش بستن حتی بی مضمون ترین گرافیتی ها بر دیواره های شهر جرمی به مراتب سنگین تر دارد به رادیکال ترین به ظاهر گرافیتی ها دردرون گالری ، زیرا این هنر با نقض قانون انحصار مالکیت است که نمود پیدا کرده و بازخورد خود را می یابد در حالی که گرافیتی درون گالری رهنمون می شود به آن سویی که قوانین مالکیت به عنوان یک جبر اجتماعی نظام طبقاتی می طلبد و شاید کار درون گالری بی شباهت نباشد به کار کارگر که با هر آنچه بیشتر تولید کردن ثروت بیشتری را برای سرمایه دار تولید کرده و وی را برای بقای سرپا نگه می دارد .البته باید گفت کارگر با فروش نیروی کار ، شرایط بقای بقای خود را ایجاد می کند ، هنرمند هنر مسلط با فروش خود شرایط زیست و بتوارگی خود را تضمین می کند و هنرمند گرافیتی با ره یافت به درون گالری فقط بازیچه ی فرهنگ مسلط بر علیه خویش است و این مسیری است بدون آلترناتیو نجات .

اصولاً گرافیتی به مثابه ی هنر خیابانی با نقض قانون مالکیت اذهان عمومی را تشویش و آلوده کرده و با هدایت شدن آن به درون گالری به سنن جامعه ، تحت حاکمیت اصل مالکیت خود را آلوده می کند به آن چیزی که از بر ضدیت آن بر خواسته بود .

هنری که با عدم رعایت قانون مالکیت پایه های یک ساختار طبقاتی را به لرزه در می آورد چه بهتر که با یک نگرش رادیکال به تاخت بر علیه دیوارها و تمامی سدهای تبعیض به سمت تسخیر موقعیت های شهری حرکت و آنجا که با کمترین مخارج ممکن برعکس هنر مسلط به اشتراک گذارده می شود می تواند به عنوان کنشی همه گیر سر آغاز یک تحول در تمامی سطوح زندگی از فرد به جمع گسترش یابد .

هنرمند کیست و چه می گوید : اصولاٌ او را آنچنان که دستگاه حمایت گر هنر مسلط تعریف می کند این چنین است ، فردی جدا و مستقل از جامعه که هیچ منافع مشترکی با دیگران ندارد ، کارگر کارگر زاده می شود ، سرمایه دار سرمایه دار و هنرمند قدیسی است که ذاتاً هنر در او جلوه گر شده ، هنر او اکتسابی نیست او از بدو تولد قلمو به دست است و این چنین همه حیرانند از این معجزه که از قدرت بومیایی به عنوان یک مشیت بر او معین گردیده و طی سالیان متمادی به توسط قدرت های ماوراء طبیعه تکنیک و فرم ها را می آموزد ، او جایگاهی بتواره دارد آنچنان که می گویند ، اما به تعریف من این هنرمند کسی نیست جز مزدوری برای حفظ وضع موجود و تعریف فوق هم چیزی نیست جز خوراندن فرهنگی که تصمیم دارد بر خارج کردن اسلحه ی هنر برای اعتراض از دست عموم مرم ستمکش .

امروزها باز هم عده ای تحت تاثیر فرهنگ مسلط با خارج کردن هنر شهری و گرافیتی از یک حالت همه گیر و سوق دادن آن به سمت یک هنر حرفه ای و فرمالیستی سعی در حفظ جایگاه خود به مثابه ی یک بت در جامعه طبقاتی را دارند و این ارزش بر نمی تابد مگر با فرهنگ سلطه ، با ارزش گذاری های نسبی بر هنر شهری به طور حتم خواهان باقی ماندن گرافیتی در یک فاز بوده و آن هم چیزی نیست حتی در پشت تعاریف ساختار شکن ، جز حفظ وضع موجود و این وظیفه نه برای ایشان که برای هنرمندان هنر مسلط تعریف شده و قابل پذیرش و این چنین است که هنر از سینما گرفته تا گرافیتی در یک کاربست اجتماعی می تواند راه انقیاد تا تحول در توده های مردم را طی نماید .

به هر آنچه که به خیابان خیانت کند تف می کنم

به آنان كه نئشه اند براي هنر مسلط

بیائید نگاهی به آرشیو فیلمهای موجود در بازار از غرب گرفته تا شرق بیاندازیم ، مگر چیزی جز مسلخ گاههای سرمایه داری می بینیم ؟

از هالیوود آزاد در قید تجارت بر حیطه ی پول گرفته تا بالی وودی که آشتی طبقاتی را به عنوان یک امر محال به نفع طبقه حاکمه ی این کشور و به ضرر مردم ستم دیده ی این منطقه رقم می زند .

تمامی سینمای موجود در بازار چیزی جز کثافت کاری یک مشت مزدور نیست .

موسیقی در ایستایی آب مرداب ، هیپ هاپ و متال را خفه می کند و استاد فلان نئشه کنان اثر هنری اش را خلق می کند ، اینجاست تفاوت هنر آزاد اعتراضی با هنر تجاری یعنی همان جایی که آثار هنرمندان شهری با سلاح نقض قانون مالکیت و با در دست داشتن ابزار تولیدشان تحت عنوان اسپری رنگ تولید شده و برای مصرف عموم به اشتراک گذارده می شود یعنی همان نقطه مقابل اثر هنری که نه تولید بلکه خلق می شود در گالری برای تقدس اتاق خواب .

هر آنچه که از ذهن بر آید بر دل نشیند اما آن چه که ما تولید می کنیم از سر جبریات راه زندگی مادی ، دلها را می زداید از هر آن چه که به زور به خوردش داده اند .



در 5 سالگی یک تابلو از بهزاد دیدم

در 10 سالگی دوستش داشتم

در 16 سالگی با آن تف کرده گریختم

امروز تف می کنم و می ایستم



هنر مسلط امروز انواع هنر مستقل از محیط تجاری را شیطانی قلمداد می کند ، باشد که تحلیل های ضد انسانیتان نقش بر آب شود ، متهم شدیم به اینکه مواد مخدر مصرف کرده و دست به تولید اثر هنری می زنیم اما سوال من از ایشان این است که بیان احساسمان بر علیه وضع موجود بر علیه فقر ، جنگ و تبعیض که ریشه در خواستگاههای انسانی دارد نیازمند نئشه کردن و غوطه ور شدن در هوا است یا زمانی که شما دست در دست هوریان بهشتی به آسما می گریزید و می گریزانید مردم را از خواستگاههای انسانیشان ، آنگاه که شما نئشه ی شعر های زیبایتان هستید مردم زیادی بر اثر فقر ناشی از جامعه ای که شما نقش به سزایی در ساخته شدن فرهنگ ارتجاعی آن دارید از جانشان کاسته می شود و پاهای ما بر کف خیابان به شما اردنگی خواهد زد .

تمامی سعی خود را بکنید ، تا می توانید بر علیه ما تبلیغ کنید که ما ضد جامعه هستیم و شک نکنید که ما خواهیم بود بر علیه جامعه ای که شما فرهنگ مسلط ، تو سری خور و عادت امر قربانی واقع شدن ستمکشان و کارگران آن را رواج داده اید .

زیپ دهانتان را در مورد فقر بکشید که نه موضعی ضدیت با آن ، که تصمیم بر عادی جلوه دادن آن برای توده های محروم را دارید به عنوان امری ازلی و ابدی ، شما از عاملین شرایط حمایت می کنید به عنوان مزدور ، همانطور که پول نئشه شدن شبانیتان در محافل روشنفکری را به شما می دهند تا نئشه زنده بمانید که نه برای خود بلکه برای به انقیاد کشیدن کلیت جامعه بشری .

فراموشتان نمی کنم زمانی را که در قبال کشته شدن مردم در عراق ، افغانستان در مقابل دولتمردان صدا خاموش کردید تا همچنان میلیونها تن انسان زیر بمب های خوشه ای و موشک های کروز بمیرند.

فراموشتان نخواهم کرد برای تمامی دلسوزی هایی که برای کارگران در حال مرگ بر اثر فقر کردید ، شما دلتان سوخت و کارگران همچنان زیر آوار ناشی از استثمار که شما دستگاه سرپوش آن را ساختید مردند و آنگاه به احتمال خمار بودید.

شما در دل من جای دارید تا همیشه کنارم باشید ، کنار یک روان پریش ، باشد روزی که از ته دل بیرونتان بکشم با شاشیدن یا استفراغ.

گلزار و آنجلینا جولی به شما هم تف خوام کرد .

 سپتامبر ۲۲, ۲۰۰۹

ارزش سركوبگري ادب در نظام طبقاتي

ادب چیزی نیست جز سر پوش گذاشتن بر روان پریشی نظام طبقاتی و واقعیت گرایی مرثیه حقنه ی این سرپوش

۱
ادب همان نوع بر خورد افراد در حفظ جایگاه بالا دست در یک جامعه طبقاتی است ، اما مسئله ادب در یک بعد گسترده تر خارج از الفاظ و کلمات (خواهش می کنم تا مادر جنده) عملی گشته و نوع صحبت کردن در یک دو قطبی ادبی و ضد ادبی انعکاسی از رد یا قبول این واقعیت است .

ادب آنجایی که سیستم سرمایه داری و نظام طبقاتی برای حفظ بقاء خود روابطی را نه تنها در قالب الفاظ که به صورت شرع یا تصویب قانون حقوق شهروندی و ... از همان ابتدای ورود شما به حیطه ی زندگی برده وار انسانها به توسط تسمه نقاله های مختلف وارد مغز و استخوان شما می کند شکل می گیرد ، آنچنان که شما حتی از درک ریشه های مادی این امر محروم شده و آنرا یک درک اجتماعی عادی تلقی می کنید و به حتم عادت کردن به مورد قربانی واقع شدن انسان ها در گرو الفاظ و قید حرکات ، آنجایی که به عنوان یک تعریف عام شناخته و اصولا ً در حیطه ی روابط بین افراد در یک دو قطبی تقسیم بندی های لزوم موجودیت یک جامعه طبقاتی به مثابه ی یک باید ونباید و در هیبت یک توجیه گر سرکوب عملی می گردد .

کارگر ----> سرمایه دار

زن ----> مرد

کوچکتر ----> بزرگتر

2
ادب در جامعه سرمایه داری یعنی حکومت انحصاری بر دستگاه های تولید به یاری احساس تملک سر پرست خانواده بر دیگر افراد به ثمر می نشیند ، نوعی رابطه اجتماعی از همان کودکی تحت همین عنوان به صورت یک ضرورت به خورد شما داده شده تا در آینده ی نه چندان دور شما خشونت بر آمده از حس استثمار شدن را در خود سرکوب کنید .

فرزند خانواده پاهای خود را به سمت پدر دراز نمی کند ، به نشانه ی ادب و احترام به بزرگتر ها هروز صبح سلام می دهد ، حرف و عملی که اساس یک خانواده تحت سیطره ی پدر شاه را بلرزاند باید از ذهن به عنوان یک نیروی شیطانی براند ، همه ی این باید و نباید ها یا به عبارتی هنجارهای اجتماعی عملی می گردد تا به عنوان فرد بقای خود را در سیستم حفظ نماید و عکس آن تنبیه و اخراج از سیستم را به دنبال خواهد داشت انسان طی سالیان دراز و تحت فشار مسلط جامعه ی طبقاتی احترام گذاشتن بر بزرگترها را از لحاظ سنی آموخته وآماده ی بر قراری نوعی از رابطه مودبانه تحت لوای احترام در مقابل بزرگ بازار تولید یعنی سرمایه دار است یعنی همان جایی که هنجارها باید رعایت شده تا دستمزدی را برای ادامه بقا ، کارگر دریافت نماید و در غیر این صورت جریمه ی نقدی و اخراج از محیط کار یا همان طرد از سیستم را به دنبال خواهد داشت .

کارگر حس اعتراض بر علیه استثمار شدن خود را با سر پوشی به عنوان ادب منکوب می کند ، همان ادبی که ناشی از تفکر طبقه حاکمه به خورد طبقه محکومین داده می شود .

اما کار بست ادب در محیط کار متفاوت تر است از نوع آن در محیط خانواده ، اینجا در محیط کار شما نه با پا دراز کردن بر چهره ی صاحب کار که با اختلال در امر تولید به شیوه ی سرمایه داری بی ادب محسوب می گرید ، یعنی همان جایی که برای دریافت حق خود دست به اعتصاب یا هر گونه اعتراض بر علیه وضع موجود می زنید .

بی ادبی در محیط خانواده به شورشی شدن در محیط کارخانه منتهی می گردد ، همانطور که از کلمات بر می آید این نوع تفکر که به خورد طبقه کارگر داده می شود از محیط خانه به کارخانه کشیده می شود ، کارگر در خانه ی تولید یعنی کارخانه ، تولید می کند پس نباید به سمت ابراز تولید دست دراز کند و این ادب در محیط تولید قلمداد می گردد که در صورت رعایت نشدن بر عکس خانواده که حالت انفرادی داشت و مورد حمله سرپرست خانواده قرار می گرفت اینبار به صورت فردی ( اعتراض رو در رو به وضع موجود ) تنبیه فردی شده و در صورت جمعی ( اعتصاب ) بودن با پلیس رو در رو می گردد ، اینجا شرع قانون شده است .

۳
سیستم سرمایه داری امروز شیوه ی تولید و کنترل جهانی است ، کالاهای جهانی شده و جهانی شدن کالا اقصی نقاط دنیا را به طبقه مشخص کارگر و سرمایه دار تقسیم کرده ، در هممه ی جهان سرمایه دار استثمار می کند و کارگر استثمار می شود بدون هیچ تفاوتی ، تنها تفاوت موجود بر پایه فرهنگ های سرکوبگرانه است همان فرهنگی که به توسط طبقه حاکمه به خورد جامعه داده می شود ، ولی چیزی که عیان است نسبی نبودن استثمار در جهان تحت حاکمیت سرمایه داری است ، یعنی این سیستم با کلیت سرمایه دارانش بر سر این نوع عمل متفق همدیگر هستند یعنی هیچ نسبیتی در این بین نیست و این عکس چیزی است که حتی بسیاری از فیلسوفان پست مدرن مدعی آن گشته اند ، دنیا ، دنیای پست مدرن بوده و بسیاری از موضع مارکسیستی تحت تاثیر نسبیت فرهنگی بر آمده از افکار سر کوبگرانه سرمای داری نیز به همین موضوع دامن می زنند ، روزی به اسم چپ نو و روز دیگر به نام یورو کمونیسم ، جاهایی نیز این نسبیت فرهنگی بر علیه حقوق مردم را به حق نقد کرده و سعی بر نابودی آن دارند اما از نظر من نسبیت فرهنگ در جامعه جهانی را نه باید بین حقوق شهروندی کارگر در لندن در مقابل تهران قلمداد کرد که باید ریشه ای تر به این مسئله پرداخت ، مسلما ً فرهنگ مسلط در لندن نیز که کارگری زیر شرایط آن می زیید همان فرهنگ مسلط سرمایه داری است ، یعنی فرهنگ استثمار کردن و استثمار شدن ، در نظر من این پدیده را باید بین دو طبقه ی مقابل هم که هیچ منافع مشترکی بینشان وجود ندارد مورد نقد قرار داد.

برای مثال شما نگاهی بیاندازید به نسبی بودن ادب بین دو طبقه سرمایه دار و کارگر که از سوی طبقه حاکمه برای حفظ منافع خود در مقابل کارگر به عنوان یک ضرورت اجتماعی قلمداد می گردد ، مثلا ً اگر یک کارگر از دستورات صاحب کار سر پیچی کند و یا بر خورد تندی با ایشان داشته باشد بی ادبی محسوب شده ولی بی حرمتی کردن به یک کارگر از جانب صاحب کار یا سرمایه دار در این جامعه یک حق طبیعی قلمداد می گردد و به راستی که این ماهیت طبیعی جامعه طبقاتی و سرمایه داری است یعنی بی حقوقی کارگران (تولید کنندگان) در مقابل سرمایه داران (مفت خورهای) جامعه ، می بینیم که ضرورت رعایت ادب در این جامعه فقط برای طبقه محکوم است همچون ضرورت وجود مذهب در زندگی کارگر که توسط دستگاه های دولت سرمایه داری تبلیغ گردیده ولی در زندگی شخصی سرمایه داران گاها ً ذره ای از آن را به عنوان یه مهره تاثیر گذار به عنوان قید نمی بینیم مگر جز ماهیت ابزاری و سرکوبگرانه آنها برای بقای نظام طبقاتی و سرمایه داری .

۴
چیزی که مسلم گشته ادب به عنوان ابزاری سرکوب گر در دست طبقه حاکمه برای حفظ و ادامه بقا در مقابل محکومین است و در صورت رعایت نشدن آن در مقابل فرد با پست عالی در این جامعه فرد خاطی محکوم است ، این جا یک ساختار شکل گرفته با چهره ی واقعیت تلخ ، یعنی مورد قربانی واقع شدن اکثریت بشریت به دست اقلیت ، شما حق اعتراض ندارید چون بی ادبی محسوب می شود ، شما نمی توانید اعتراض کنید چون افکار حاکمه بر جامعه نتیجه افکار طبقه حاکمه است ، شما به امر قربانی شدن عادت می کنید چون این بی ادبی درمقابل استثمار شدن را چیزی به اسم واقعیت گرایی یا همان افکار طبقه حاکمه سرپوش می گذارد و واقعیت این چنین تلخ چیزی نیست جز دامی برای زیست بشری ، ساخته شده به توسط ذهن نظام سرمایه داری ، بزرگترین نمونه تبلیغ این واقعیت گرایی مدیای تحت تسلط نظام سرمایه داری است ، صبح تا شب کشته شدن انسانها به توسط ارتش و نیروی نظامی را بیش از چند هزار بار به عنوان اخبار بیان می کنند و گاها ً با نشان دادن یک چهره ی زشت حتی از قتل های ناموسی ، اما این جا تفکری در پشت این کار خوابیده ذهن شما آماده می شود که در صورت وقوع یک اتفاق ضد انسانی بر علیه خود شما امری آن را عادی قلمداد کنید می خواهند حق انسانی را به توسط این تبلیغات به مورد قربانی شدن تقلیل دهند تا در صورت کشته نشدن و فقط صرف استثمار شدن خدایتان را شکر بگویید ، همان خدای تلویزیون که بر گوش و چشم شما احاطه پیدا کرده ، شما قربانی می شوید ، شما به قربانی شدن عادت می کنید ، شما باید واقعیت گرا باشید یعنی همان گرایش + واقعیت ، یعنی بنشینید ، اعتراض نکنید ، بی ادبی نکنید ، این واقعیتی است که برای شما از پیش در شب قدر جلسات سرمایه داران تعیین شده این نوع ساختار واقع شده و تنها در حالت ایستایی در امر پیشرفت انسانیت است که ساختار باقی خواهد ماند .

۵
همه چیز در جهان موجود وارونه و آبستن ضد خویش است .

حاکمیت سرمایه داری وجود دارد ، کار مزدی وجود و به لزوم جنبش طبقه کارگر برای لغو کار مزدی بر ضدیت آن وجود دارد ، اما نمونه مشابه آن در زمینه ادب نیز وجود دارد البته بحث در این قسمت همان ادب رایج و متعارف تحت الفظ عامه ی مردم است .

همانگونه که مبارزه بر علیه کار مزدی در اثر وجود کار مزدی درون طبقه کارگر موجود است همچنان یک حرکت ضد ادب بر علیه جایی که کارگر تولید کرده و وی را برای استثمار شدن هر چه بهتر مودب و تو سری خور بار می آورد ( خانواده ) وجود دارد ، امروز به راحتی شاهدش هستیم همان فحش مادر که باعث ریخته شدن خون انسان ها بر زمین می شد امروزه تبدیل گشته به یک شوخی ، دیگر برای منبع تعذیه (مادر) و تعذیه رساننده ی منبع (پدر) ارزشی قائل نیستند مگر خرده بورژواهای مدعی فرهنگ و سُر خورده در فرهنگ مصرف گرایانه ، فحش مادر و پدر را مثل نقل به سمت همدیگر پرتاب می کنند اما نمی خواهم بگویم این هدف من است بلکه ای کار دلیلی بر وجود این حرکت یعنی ضذیت با خانواده یعنی جایی که فقط در تولید و پرورش کارگر ارزش گذاری می شود می تواند باشد که به درجه ی مبارزه علمی نرسیده مانند حرکات اعتراضی کارگران در سالیان اول شکل گیری این جنبش درون جامعه که در اعتراض به وضع موجود دست به خرد کردن دستگاه های تولید می زدند و از این منظر نوع ادبیات موجود در جامعه در ضدیت با شکل یک خانواده شباهت فراوانی به حرکت کارگران در آن دوران دارد که در اثر وجود یک نیروی آگاهی دهنده می توان این جنبش ضدیت را به درجات موثرتری برای پیشبرد اهداف محرک و ضد بازدارنده ی جامعه انسانی تبدیل نمود .

سه‌شنبه, سپتامبر ۲۲, ۲۰۰۹

واژگونی جبر کذاب

نامم را پدرم گذارد، شهرتم را اجدادم، دینم را... دیگر بس است راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.

انسان در ساختار موجود چیزی نیست جز افزوده ی کمی جمعیت و ادامه مسیر کیفی گذشتگان که با گسترش صعودی کمی آن کیفیت به قعر فرو می غلتد، فرد در جامعه ناخواسته به میل خویش زاده می شود بدان جهت که در نبود تن، میل وی در کار نیست، ابتدا فرد باید مادیت خویش را بیابد و از پس آن است که میل-آگاهی به وجود می آید.

اما تن در بدن مادر به واسطه میل پدر که پدرانگی و وجود او لزوم قطعی است ابتدا پیشا میل به حساب می آید زیرا که تولد تن می تواند بر حسب اتفاق صورت گیرد و در ادامه راه است که میل وجود ایشان ضرورت است یا آنکه خود پدر-مادر پس از حضور مادی در یک دنیای مادی امیال را به همراه می آورند که زایش انسانی دیگر را نیز می تواند شامل شود، این روند در مسیر رسیدن به زمان حال که همان ادامه دهندگان هم هستند در شیوه تعیین اسم و شهرت نمایان می گردد، نام شما را پدر بر اساس میل خویش و تفکر زاده شده از مادیت زندگیش بر شما می نهد و شهرت شما از اجدادتان به ارث می رسد، خانواده تمام تلاش خویش را دارد که فرزند در مسیر زندگی ادامه راه پدر و اجدادش باشد آنگونه که حاکمیت بر اساس تضمین سود خود این فرهنگ را در جامعه تعبیه نموده است، اینکه یک دختر همچون مردان باشد برای بازتولید مناسبات موجود از جانب ساختار اجتماعی مطرود خوانده نمی شود اما اگر فرزند پسر بخواهد در مسیر دیگری جز مردانگی تعریف شده از جانب پدران گام بردارد مطرود است.

نام فرد توسط پدر و شهرتش را اجدادش تعریف می کنند و این همانا چیزی نیست جز یک مسابقه دو امداد بی اطلاع از خط پایان آن که طول مسیر قربانگاهِ محکومین است به انجام این مسابقه.

مالکیت بر تن آنچنان ریشه می گستراند که رهایی از بند آن در ساختار موجود به هیچ روی امکان پذیر نیست، امکان ناپذیری آن در شیوه پوشش، طرز اخلاقیات، تعیین آینده و نوع زندگی بشری، امکان ناپذیر از بند مالکیت بر تن بدان جهت است که انسان در یک وضعیت تراژیک به سر می برد (اما با یک حالت امکانی) اسارت در حکمرانی برای مالکیت بر تن یا محکوم واقع شدن آن، این وضعیت تراژیک به حتم در جای جای جامعه رخ می دهد چرا که مسیری جز این نیست.

فرد مورد تعیین اسم، شهرت و ... می گردد و زمانی که خود متضمن ادامه مسیر است به همان گون که در یک موقعیت جبرگون انسانیت محکوم می گردد به زندگی از پیش تعیین شده به واسطه خانواده به طوری که حتی در هنگام عمل ابتدایی زایش که در هم آمیزی زن و مرد است نوع مذهب با الله اکبر گویان و... فرد مسیحی، مسلمان، یهودی و... می گردد، درست در همین هنگام است که دست تقدیر بر چهره زندگی ظاهر می گردد چرا که مناسبات مادی حاکمیت این چنین می طلبد، پس بدین گون مذهب نیز همچون نوع تعیین اسم و شهرت نه بر اساس اختیار که به واسطه جبر مناسبات اجتماعی به واسطه ی خانواده که خود برتایده از افکاری که به تبعات منافع حاکمیت پدید می آید به انسان انتقال یافته و به هیچ وجه ممکن با این استدلال نمی توان آن را امری ذاتی قلمداد نمود، انسان محکوم است به زندگی (از هر نوع آن چرا که در پیدایش مناسباتی که در آن پدید آمده به هیچ روی دخیل نیست) از زمان یافتن مادیت خویش با ماهیت انسان و بر اساس جبر و ماهیت انسانی اش محکوم است به مرگ و آن را دریغی نیست و نبوده و تعیین آن بر اساس ماهیت یک موجود زنده و حتی موجودیت متدی خویش در مرود حق زندگی و مرگ امری جبرگونه است، اما آنچه به مثابه اجبار تحمیلی بر اساس دلایل گوناگون که نه اساس ماهیتی انسانی که زاده ساختارهای اجتماعی گوناگون است بالفعل قابل فوران می شود این است که هیچ انسانی قبل از ظهور محمد مسلمان زاده نمی شود و قبل ظهور مسیح مسیحی زاده نمی شود و ... اما آنچه هست همه به عنوان انسان پا به زندگی می گذاریم.

اسم، شهرت، دین همه ی آنها را برایمان تعیین نموده اند فارغ از میزان تأثیر آنها بر زندگی مان، اما آنچه مسلم است همه کذب محض است که در ساختارهای اجتماعی تا کنونی بر تضمین سود عده ای منفعت طلب که شاید خود به مانند مذاهی گوناگون به لحاظ کیفی پیشرو بوده اند ساخته شده ودر ادامه تکثیر بر تضمین سود عده ای منفعت طلب که شاید زمانی خود به مانند مذاهب گوناگون به لحاظ کیفی پیشرو بوده اند ساخته شده و در ادامه تکثیر کیفی آن جامعه را به یک منجلاب کشانده اند چرا که مذاهب بر اساس ذات دگماتیستی ای که دارا هستند (که برای ادامه بقای خودشان الزامی است) در یک پیشرفت کمی دیگر کیفیتی را که به همراه دارند یارای پاسخکویی نیاز جوامع در مقام حاکمیت نبوده و از اینجاست که دستشان به خون آلوده می گردد اما در این میان دال بالا که تعیین تکلیفی است بر یک دید از برای امر مذاهب ذاتاً دگماتیک.

اما در مورد اسلام این وحشی ترین دین که در ایران بر مسند حاکمیت نظام طبقاتی خنجر به دست ایستاده نشان از آن دارد که محمد پیامبر اسلام از همان ابتدای قدرت گیری و مسیر آن دست می گشاید بر خون مردم پس نوع این دین از همان ابتدای امر کیفیتی داشته ما قبل کیفیت حاکم بر جامعه ی آن زمان و نمی توانسته پاسخی باشد بر خواسته های کمی جوامع انسانی.

ضرورت تاریخی ایجاب می کند که قیام محکومین یک ساختار زمانی صورت پذیرد که ساختار پدید آمده بر اساس خود ضرورت در یک بن بست تکثر کمی واژگون گردد اما این امر یعنی واژگونی امر والای نظام طبقاتی اسلامی و امام علی گون از همان ابتدا که دست به شمشیر می برد در اثر بحران برای محکومینش محق است.
۲۰ آوریل ۲۰۱۰

سخنی با کمونیست ها : ما انقلاب کمونیستی می خواهیم!

نیروی جنبش خیابان امروز پس از ماهها حضور در ایران رو به افول می رود، مردم درست در هنگامی دست به امر واژگونی حاکمیت می زنند که بر این امر واقف آیند که نیرو و پتانسیل شان در تقابل با حاکمیت سیاسی در یک بالانس قدرت قرار گرفته و توانایی آنرا دارند که با یک عمل متحدانه با کمترین هزینه ها دست به این عمل بزنند، اما صرفاً امر واژگونی حاکمیت ساختاری در نزد تئوری مارکسیستی به معنای انقلاب نیست.

واژه انقلاب به معنای قلب کردن و تسخیر مهمترین شاهراه یک ساختار است به توسط محکومین و نوع دیگر آن توسط هر نیرویی هر چیزی هست حتی کودتا به غیر از انقلاب، اگر بعضی از گرایشات چپ تسخیر موقعیت اصلی را در ساختار سیاسی می بینند باید رگ و ریشه ایشان و مارکسیسم را هم از جدا دانست چرا که قلب تپنده نظامات حاکم در زیر بنا نه ساختار دولت، ولایت فقیه و ... که در اصل همان بحث زیربنای جامعه در حوزه اقتصاد بوده که به شکل سرمایه بدست عده ای قلیل تسخیر گشته و از جانب توده های مردم سلب مالکیت گشته است ( امروز انقلاب به معنای قلب کردن سرمایه به توسط محکومین در راستای واژگونی آن است ) و به این شکل باید در شرایط حاضر وقایع ایران را از امر انقلاب جدا نمود، هر چند که با حضور نیروهای طبقه کارگر اما در خیابانها جایی که کارگر مشغول به فروش نیروی کار خویش نبوده و یک مصرف کننده است امکان بالفعل یک انقلاب را دارد چرا که نیروی حاضر با یک هیجان صرف در راستای احیای حق خود بازیچه سیاست چانه زنی از بالای گرایشات سیاسی طبقه بورژوازی مختلف گشته، در این بین آنچه که نیست تشکیلات و آگاهی طبقاتی برای انقلاب است و گاهاً در بین نیروهای موسوم به چپ نیز حتی گفته می شود که تنها راه انقلاب و آن هم از نوع کارگری آن است حال آنکه اصلاً در شرایط حاضر که کارگر تنها دشمن سرمایه داری است مگر انقلاب به توسط نیروهای دیگر نیز امکان پذیر است؟

نیروی انقلاب کیست؟

انقلاب مسلماً متضمن دگرگونی اجتماع در ابعاد گوناگون تماماً موجود است اما به صورتی که گامی به پیش باشد! گامی به پیش بودن نیز همان نفی وضع موجود است، تنها دانه درخت بلوط است که توانایی نفی درخت بلوط را دارا است و در این بین برای دنیای امروز این تنها کارگران هستند که زاده نظام سرمایه داری و نیروی نفی ایشان هستند.

آنجا که یک نیروی سیاسی تحول جامعه با حضور مردم را انقلاب خوانده به طوری که تحول در یک بعد اجتماعی را فاکتور میگیرد در اساس تحول در باقی ابعاد را نیز در فاکتور خویش پنهان نموده چرا که انقلاب با تحول در زیر بنا کل جامعه را نیز متحول می نماید، اینگونه نیروهای سیاسی بنا بر شرایط وضعیت انقلابی با سیاست های منفت طلبانه در حالتی تراژیک تن به سیلاب انقلاب می دهند و انقلاب روسیه درسی به تمام معنا در این راستا برای ما کمونیست ها است، چرا که واقعیت انقلاب هر آنچه را که کذبش می کند در خود می بلعد و این چنین پیشرو بودن خود را اثبات می نماید.

جهان تا کنون تحولات مختلف اجتماعی گوناگون را به چشم دیده است که در این بین تنها آن تحولاتی که در یک تضاد طبقاتی با قطب نمای سیاسی پیشرو بوده اند آن هم پیروزی طبقه محکوم را بر علیه حاکمین که وضع زندگی توده ها را به لحاظ رفاهی در ابعاد گوناگون بهبود بخشیده توانسته هیبت انقلاب را یدک بکشد، محکومین امروز یعنی کارگران در جنگ های طبقاتی بر علیه حاکمین پیشروی کرده اند تا پای سنگر پیروزی رفته اند و در یک قدمی سنگر پیروزی شکست هم خورده اند اما در این تضاد نابود نشده اند چرا که حاکمیت بر اساس ضرورت منافع خود نیازمند محکومین زاده سرمایه داری هستند و با نابودی آن خویش تن نیز نابود خواهد شد، در جنگ های طبقاتی گوناگون در ادوار تاریخ فئودال می توانسته تماماٌ سرمایه داری را به خون بغلتاند اما آن نیرویی که در تضاد اصلی با فئودالیسم است نه سرمایه داری که دهقانان بوده اند و به این تعبیر منافع طبقاتی ایشان تا سر حد مرگ سرمایه داری به قیمت زنده نگه داشتن نیروی دهقانی می توانسته پیش رود، فئودالیسم تا آنجا که به بن بست نخورده راه گریزی از انقلاب بوژوازی دارد و چنین امکانی در شرایط حاضر برای بورژوازی در زمان حال و از زمان پیروزی اش بر علیه نظام ارباب رعیتی وجود ندراد، سرمایه داری در یک جبهه با یک دشمن می جنگد اما نمی تواند این تنها دشمن را در جنگ به سوی نابودی تمام سوق دهد زیرا که ادامه بقای ایشان بسته به زنده بودن و بازتولید همین دشمن است ولی کارگر از این وضعیت مبرا بوده و بر اساس واقعیت انقلاب تنها راه رهایی اش نابودی سرمایه داری است.

کارگران با نابودی سرمایه داری خود را می رهانند اما سرمایه داری با نابودی کارگران خود را نیز نابود می نمایند. و بر این اساس در یک دنیای دو قطبی طبقاتی در موقعیت تسخیر قدرت کارگران تنها نیروی انقلاب گشته و کسی جز ایشان در تقابل با حاکمیت در موقعیت تسخیر قدرت نیست.

کدام طبقه کارگر؟

کارگر بدان جهت تنها نیروی انقلابی است که با رهایی خویش یک جامعه و نوع بشریت را می رهاند زیرا که با بودن در اکثریت قاطع به عنوان پست ترین طبقه منافعی در سیستم سرمایه نداشته و تا رسیدن به احیای کامل حق خود جامعه را از دگماتیسم حاکم بر جامعه که در مغز استخوان جامعه بشری ریشه دوانده می رهاند.

مارکس به درست در انتهای مانیفست می نویسد کارگران جهان متحد شوید چرا که در اثر اتحاد کارگران است که طبقه کارگر پدید می آید و این اتحاد حول ضدیت دشمن ایشان سرمایه داری صورت می پذیرد چرا که ضرورت انقلاب این را ایجاب نموده و خود اینها مستلزم بودن آگاهی در بین کارگران از برای اتحاد و انقلاب است.

در اثر اتحاد کارگران طبقه کارگر پدید آمده و از آنجا که تنها این کارگرانند که در عرصه تولید به نفع سرمایه داری چرخ تولید را می چرخانند پس گام اول اتحاد ایشان بر علیه سرمایه داری است که به سمت پدید آمدن طبقه کارگر می رود نه فرزندان ایشان در دانشگاه ها و ... در راستای انقلابی دیگر اما باز هم باید اشاره نمود در نزد مارکس کارگر کسی است که در مناسابات اجتماعی برای امرار معاش مجبور به فروش نیروی کار خویش به سرمایه دار است و بدین معنا در آن ساعاتی که در چرخه تولید نیروی کار خود را میفروشد فرد کارگر محسوب گشته و نه در آن ساعاتی از روز که خود به عنوان مصرف کننده و هم شهری سرمایه داران می یابد و مشغول به بازتولید نیروی کار خویش برای فروش فردا است، با این تحلیل مارکس است که اتحاد کارگران ضرورتاً برای انقلاب در محل کاری که کارگر در ضدیت با سرمایه داری است پدید می آید.

در این لحظات ضرورت تاریخ تنها نیروی انقلاب را کارگران می داند چرا که ایشان تنها نیرویی بوده بر یک موقیت انقلابی ( کارخانه ها )بوده و اگر پای مبارزات اقتصاد سیاسی کارگران در میان نباشد تحولات اجتماعی را با بینش مارکسیستی نمی توان به عنوان انقلاب بررسی نمود.

مبارزات اقتصاد سیاسی کارگران تنها راه انقلاب است .
مارس ۲۰۱۰

مسئله جنبش مسئله کارگران نیست!

گویا امروز در ایران فاز مبارزات مردمی محکوم به تغییر ریل گشته است و هر چه بیشتر مردم را درگیر امر مبارزه به شیوه اعتصابات کارگری و سازمان یافته است، حاکمیت فاشیستی حاکم بر ایران سرنگون نخواهد گردید یعنی در یک شیوه دمکراتیک جنگ نرمی و سبز و ضرورتاً مسیر دیگری را باز نگذاشته جز افلیج نمودن نظام از زیر بنای اقتصادی آن که گره گشای این امر همانا اعتصابات کارگری سازمان یافته سراسری باشد ، این مسئله زمانی در جامعه مطرح می گردد که اگر روزی که تهران شاهد راهپیمایی چند میلیونی بود فراخوان به اعتصاب عمومی می توانست تا کنون کار رژیم اسلامی را تمام کرده باشد اما وضعیت را به همین سادگی و بر اساس ایده آل نمی توان برآورد نمود، مبارزات مردم هر چه هم که مستقل از حاکمیت و نظام باشد در یک بالانس قدرت با حاکمیت تا کنون قرار نگرفته است چرا که عدم وجود آگاهی بر خواست ها و درد های مشترک مردم تحت ستم مانعی بر سر این مسیر است، آنجا که جمعیتی چند میلیونی با فراخوان یک خونخوار به اسم موسوی به سمت راهپیمایی ساکت و بی هدف برای تسخیر موقعیت های سیاسی شهری نمی رود خود دال بر وجود عدم آگاهی این نیروی حاضر در صحنه است یا آنجا که وجود شعار کارگر اعتصاب و خواست حذف سیاست فقر، تبعیض و جنگ طلبانه رژیم در خیابان از جانب ما مسئله ای غیر دمکراتیک و غیر مدنی خوانده می شود.

ژیژک در این زمینه با مصاحبه گر ایرانی در کنگره مارکسیست های لندن که از وی می پرسد نظرتان در مورد وقایع ایران چیست ایشان بی محابا پاسخگو می گردد که ابتدا باید شرایط ایران را به طور عینی درک نمایم اما مصاحبه گر ادامه می دهد که به هر حال ما شاهد حضور چند میلیونی مردم بودیم باز هم صریح تر پاسخ می دهد که حضور چند میلیونی عوامانه اصلاً مهم نیست، مهم آن است که حتی ۵۰۰ هزار نفر باشند اما با سازماندهی، ولی من با تصدیق این نوع طرح فعالیت باز هم به ریشه مسئله می خواهم نزدیک تر شوم، سازماندهی حول چه چیزی،چطور می شود که طبقه کارگر به عنوان مهمترین دشمن نظام وارد عرصه مبارزه نمی گردد، گاهاً می گویند کارگر ها که پشت احمدی نژاد بودند، اما این نوع تحلیل مختص اپوزیسیون راست پرو غرب است، مگر موسوی-رفسنجانی کمتر از احمدی نژاد جنایت کرده اند یا چیزی جدا از نظام هستند، کیست که نداند در تعیین صلاحیت یک فرد برای انتخابات مشخص می گردد که فرد مذکور از خود نظام است، پس مسئله بدین گون نیست، از نظر من کارگر وارد عرصه مبارزات کنونی نخواهد شد تا این فاز از تحرکات اجتماعی بند ناف خود را از خواست های بورژوازی (که تمامی حاکمیت از خامنه ای-احمدی نژاد تا رفسنجانی-موسوی آنرا نمایندگی می کنند) ببرد و این امر آنچنان ملموس است (البته از جانب بسیاری ار تفکرات پوپولیستی و ایده آلیستی آنرا آغاز انقلاب می خوانند) تا کنون اتفاق نیافتاده، هنوز مردم با فراخوان و تاکتیک قاتلین دیروز اصلاح طلبان امروز در مقابل اصلاح طلبان دیروز و قاتلین امروز به صحنه خیابانها می آیند اما مسئله کارگری که می خواهد امروز در عرصه سیاست ریسک نموده و دست به تنها ابزار خود یعنی اعتصاب ببرد ریشه اش نه در انتخابات فاشیستی و سرمایه دارانه که برای وی تباهی می آورد و نه چیز دیگری که در اصل بالا بردن سطح معیشتی زندگی در عرصه اقتصاد است که جنبش موجود در هر نوع آن تا کنون توانایی پیوند خوردن با آنرا ندارد اما من قائل به این هم هستم که توانایی این عمل بالفعل موجود بوده و هست ولی از جانب اپوزیسیون-پوزیسیون راست و پرو غرب به انحراف کشانده شده است، فعالین حاضر سیاسی این را بدانند که طبقه کارگر و سرمایه داری هیچ منافع مشترکی با هم نداشته و تا آنجا که سرمایه داری دست در جنبش به نفع خواست های خود دارد به دنبال ایجاد یک پیوند ارگانیک ما بین این دو جنبش نباشند، در جهان حاضر که اساس تمامی روابط، قوانین و...بر اساس و نفع سرمایه داری چیده شده است و همه جامعه تحت حاکمیت طبقه سرمایه داری است قدرت انقلاب آنرا فقط می توان در ضد خویش او که زایده نظام وی هستند یافت، حضور مردم در خیابان مگر در ضدیت نظام سرمایه داری به معنای انقلاب نیست و این قضایا در ایران را فقط با اغماض می توان نه انقلاب که فقط نوعی اصلاحات از پایین نامید حال آنکه مسیر انقلاب در نظام سرمایه داری از دروازه های اصلاحات واقعی با اعمال قدرت سازمان های مردم نهاد به توسط نیروهای تحت ستم جامعه می گذرد.

مارس ۲۰۱۰

ریشه اشتباه راست موسوم به کمونیست در کجاست؟

تا کنون بسیار می پنداشتیم که دلیل عدم تأثیر گذاری نیروهای موسوم به چپ و مارکسیستی در اکثر موارد و به خصوص نیروهای خارج از کشور که تعداد زیادی از آنها نیز در دوره هایی خود از قهرمانان و رهبران مبارزات کمونیستی بوده اند می تواند اینگونه باشد یعنی داشتن یک دید انتزاعی از جانب ایشان، که خود نتیجه نزدیک به سی سال تبعید ناخواسته و اجباری است وبه این شکل است که می توان دلایل اشتباهات و ضعفشان در جامعه در برخورد با مسائل گوناگون را توجیه نمود زیرا که هر انسانی با دور شدن از یک وضعیت خاص، خود در وضعیت دیگری تغییر حالت داده و آن وضعیت گذشته ایشان نیز در ایران اکنون پس از سی سال گذر زمان بسیار می تواند تغییر نموده باشد اما در تعریف از شکل بالا دو خاصیت مهم وجود دارد.1 . قهرمان کمونیست که سالها به اشکال مختلف و در دوره ای که کوچکترین ندای تفکر چپ در هرکسی برابر با جوخه اعدام بوده به مبارزه خود در این خط و مشی ادامه داده اند که این خود جای تقدیر دارد و در این میان شاهد دستگیری و کشته شدن صدها دوست و نزدیک خود بوده است و 2 . مسئله دید انتزاعی شده بر اساس تبعید اجباری است، زیرا ایشان تحلیل خود را از ازوپا برای ایران صادر می کنند که نزدیک به سی سال از آن دور بوده اند و هم ایشان در اروپا و هم وضعیت در ایران طی 30 سال گذشته تغییر نموده است و در پایان نیز می توان به این نتیجه رسید که ایشان در تحلیل های خود نا خواسته انتزاعی بوده و در پراتیک بر همین اساس و گذشته دردناک خویش به محدوده اخلاقیات محصور شده اند و باز هم باید به این شکل ادامه داد که ادامه مبارزه ایشان (قهرمان کمونیست گذشته ایران) آن هم بر روی یک خط اشتباه قابل توجیه بوده و هست،اما دلیل آنکه خط و مسیر تئوری و پراتیک اینگونه جریانات اشتباه بوده عینیتی به گونه دیگر از تعاریف بالا می تواند داشته و دلیل اینکه می توان این نوع کنش و واکنش سیاسی جریانات موسوم به مارکسیستی را در جامعه اشتباه و دروغ قلمداد نمود همان عدم حضور تاثیر گذار و اهداف ایشان در صحنه سیاست پر التهاب چند ماه گذشته ایران است، کار در نهایت به آنجا ختم می شود که مردم و توده های ستمکش به جای آنکه چپ و کمونیسم را به عنوان رهبر رادیکال خود در عرصه تئوری و پراتیک برگزینند باز هم به سراغ گزینه های راست رژیم به عنوان آلترناتیو تغییر اوضاع می شتابند و در این میان نوع برخورد مردم در اثر و نتیجه عدم فعال حضور نیروهای چپ و کمونیست به عنوان یک گزینه انتخاب است.تمام جریانات سی سال گذشته ایران جز پاره ای از موراد خاص نه پیکره و نه افق ایجاد شدن به یک حزب وسیع قابل انتخاب و مورد نمایش در عرصه جامعه برای اهداف طبقه کارگر نبوده اند، مردم ما را انتخاب نمی کنند زیرا که ما حضور فعال نداریم یا شاید بهتر باشد بگوییم که اصلاً حضور نداشته ایم نظر به جریان پاسیفیست کورش مدرشی و کادر رهبری حزب مطبوع ایشان است که در یک حرکت کثیف و مرتجعانه به سمت جنبش اجتماعی و سرنگونی طلبی جامعه که در اثر عدم حضور ایشان مردم کس دیگری را برگزیده اند به راحتی و با بی مسئولیتی با نام موسوم کمونیسم به جامعه و حتی خود کمونیسم پشت می کند ( البته این جریان سابقه ای طولانی در حذف منتشرات احماقانه خود از روی سایت حزب و فراموشی خط مشی پایه ای خود دارد و جای تعجبی ندارد که برای کسب منافع امروز منشور سرنگونی طلبی خود را باز هم نه با مردم بورژوا که با سعید حجاریان پرولتر به پیش ببرد ).باز هم می گویم مردم ما را انتخاب نخواهند کرد وقتی که آلترناتیو ما پیشرو و در سطح جامعه وجود نداشته باشد و گر نه کدام کمونیستی وجود دارد که عقایدش را به عنوان آلترناتیو رهایی بخش از چنگال ارتجاع سرمایه داری در اشکال مختلف آن نداند تکثیرش نکند و یا ایمانی بدان نداشته باشد و این امر یعنی پیروز ما تنها می تواند با ایمانی راسخ از طریق پراتیک، پراتیک و پراتیک به عنوان عنصری مهم و دخالتگر در تمام عرصه های اجتماع حاصل گردد، کمونیسم خود تئوری آهنین و آبدیده شده در نتیجه یک پراتیک اکتیویست است یا به قول مارکس کمونیسم نقد توأم با عمل است.اما ایراد کار در این سی سال گذشته کجاست؟ من فکر می کنم جریانات موجود که هر حرکت میلیتانت ایشان در عرصه های مختلف که یا به بهای سنگین و ضربه های غیر قابل تحمل تبدیل گشته و رادیکالیسم چپ را به دیوانگی آشکار خاص نیروهای میلیتانت ملی و قومی کشانده و یا آنقدر در ترس به راست آشکار فرو رفته که پاسیفیسم را برای کادرهای شرافتمند کمونیست پایین تر از کادر رهبری احزاب به دنبال داشته است ناشی از آن می شود که ایشان ( کادر رهبری احزاب ) هنوز در سنت های مد گرایانه جوانی خویش خویش برای چپ و کمونیسم گیر کرده و از اینجا دید انتزاعی ایشان و پراتیک اخلاقیشان آغاز می شود که خاص نیروهایی با بنیان های خواست اجتماعی راست و بورژوازی در ابعاد گوناگون آن است گر نه که تئوری مارکسیستی ای که بر ضد اخلاقیات و انتزاعات است و پراتیکی که در عرصه جهان کالایی شده و کالای جهانی شده صورت می گیرد نمی تواند با چنین بهانه هایی لجن های مالیده بر تن را از خود بیالاید، روی سخن به خصوص با حزب کمونیست کارگری و حکمتیست می باشد که تکرار مکرارات عمل و تئوری های ایشان در جبهه راست و به نام مارکس و کمونیسم نه نشانگر سیاست های اشتباه لپی که ما را در عمق مسائل به سمت سوسیال دموکراسی برنیشتانی و مبارزات خلقی و میلیتانت مائوئیستی کرد و ... سوق می دهد.

چهارشنبه, ژانویهٔ ۲۷, ۲۰۱۰

موسوی سازگارا و فاشیسم

چندی است که جنبش سرنگونی طلبی پس از سی سال حکومت سرکوب سر از خیابانها بلند کرده و افق آن نیز جز هدفی که بر نام جنبش نیز نهاده شده چیزی را به دست نمی دهد یعنی سرنگونی، اصولاً مردم به صورت خود جوش در روزهای معینی که گویا در یک تاکتیک یک بام دو هوا مشخص شده به خیابانها گسیل شده گاهاً پلیس را به عقب نشانده و در نهایت با دادن کشته و سیل زندانی ها روانه خانه های خود می شوند، این وضع حد اقل طی روزهای عاشورا، 16 آذر، 13 آبان و روز قدس نمایان بوده است و در نهایت دستاوردی جز ایجاد اولین تلنگرهای ترس بر پیکره حاکمیت که موجبات فضای پلیسی سخت گیرانه تر فراهم می آورد را ندارد، من فکر می کنم در شرایط موجود که موسوی نیز سیاست سازکارانه خود را می رود که هر چه بیشتر عیان سازد تحلیل های از نوع چپ که از همان ابتدا شورش مردم را از پیکره حاکمیت در هر جناح آن را جدا می دیدند درست از آب در آمد و با این تفاسیر یک خط فاصله بزرگ می تواندایجاد شود ما بین نیروی اصلی اپوزیسیون و این پوزواپوزیسیون منفعت طلب، اما در این شرایط حاکمیت با یک دست نمودن خود می تواند ضربات سنگین را در اثر اتحاد سیاه خود بر سر جنبش به حق آزادی خواهانه مردم فرود آورد تا با خورد نمودن آن حداقل بقای عمر خود را چند سالی تضمین نماید و باشد که در این اتحاد آقای موسوی به کمک خدایشان 4 سال دیگر به عنوان رئیس جمهور این حکومت فاشیستی انتخاب گردند.اما باید ریشه یابی نمود ترس ایشان( حکومت ) و واکنش های سریع و پر خطایشان را در مقابل مردم دست خالی

ماهیت فاشیستی بودن نظامالبته که نباید فاشیسم را با اردوگاه های کار اجباری و فضای خفقان آور نظامی صرف خلط نمود و اگر فقط با وجود چنین عینیاتی فاشیسم نمود یابد پس به حتم حکومت های عصر باستان نیز اولین حکومت های فاشیستی تاریخ بودند ولی فاشیسم این نیست همان گونه که مانی و مزدک نیز ربطی به سوسیالیسم ندارند، ذکر این نکته نیز ضروری است که حکومت های فاشیستی می توانند و باید توأم با این گونه فشارها بر مسند قدرت باشند، اما در پاسخ به اینکه اردوگاه کار اجباری در فضای موجود کجاست باید پاسخ گفت در شرایط موجود با قوانین و فضای کار در ایران ظاهراً تمام محیط ها فضای اردوگاه کار اجباری را دارا هستند و فقط چون به لحاظ کمی گسترش یافته اند به نسبت دیگر حکومت های فاشیستی در ملاحظات سرکوبگرانه خود نیز که همان کیفیت امر باشد تقلیل یافته اند و واقعاً که بر پایی این گونه اردوگاه های کار اجباری از سوی سرمایه داری اسلامی بسیار هوشمندانه تر از نوع اروپایی آن است ولی اصولاً حکومت های فاشیستی آن گونه که تاریخاً آنرا در ایتالیا و آلمان می توان بررسی نمود در شرایطی که خطر انقلاب کارگری بر علیه سرمایه داری در جامعه حاضر بوده و طبقه کارگر در مصاف با حاکمیت تنها نیروی اصلی به شمار رفته و در اثر نبود حزب واقعی طبقه کارگر به هر دلیل جامعه در یک سردرگمی برای کسب قدرت سیاسی به رهبری کارگران به سر می برد، فاشیسم با شعارهای عوامانه و پوپولیستی که بیشتر نیروهای دهقانی، خرده بورژوازی و لمپن پرولتاریا را که اساساً باید تحت رهبری طبقه کارگر باشند و در اثر عدم پیروزی این طبقه بر علیه حاکمیت مستأصل سرمایه داری حول خود برای کسب قدرت سیاسی همراه می نماید دوران اوج ظهور فاشیسم است.حتی امروز به لحاظ عینی در جامعه خود ما نیز به وضوح قابل مشاهده است است که در روستا ها پس از چهل سال عدم تحرک و پیروزی طبقه کارگر روستاها و نیروهای دهقانی عملاً به سمت فاشیسم گرایش دارند و فقط طی چند ماه گذشته است که با شورش های شهری طبقه کارگر در جامعه به صورت ریزش نیرو آن هم به صورت سوزنی جامعه به صورت کلی در حال پرتاب به سمتی دیگر است، اما مسئله وجود فاشیسم در این جامعه یعنی ایران نه مختص این دوران ( انتخابات) و حضور مردم در خیابان برای پیشگری از ظهور آن بلکه به سابقه 30 ساله ی آن بازگشته و مردم آنگاه که در پای صندوق های رأی و به خصوص بعد از یک هفته حضور خود در خیابانها با پایان دادن به شعار های باز پس گیری آرا و حق رأی پس از یک سرکوب خونین توسط حکومت متوجه سوء استفاده از آنها و اینکه ایشان نه برای بهبود اوضاع جامعه که رسماً به فاشیسم نوع جمهوری اسلامی رأی داده اند برای سرنگونی کلیت آن بعد از سی سال به پا خواستند و شعار موسوی بهانه است، اصل نظام نشانه است در مراسم 16 آذر امسال که در خیابان های تهران طنین انداز شد خود گویای همه چیز است، به این مسئله اشاره شده تا بگویم که جامعه امروز با شرایط سیاسی متشنج نه در جایگاه انقلاب کارگری که نتیجه سرکوب این نوع انقلاب در سال 57 بعد از حاکمیت سرمایه داری اسلامی است هر چند که در مناسبات سرمایه دارانه احتمال این نوع تحول به دلیل منشأ اثر بودن کار و تولید طبقه کارگر را نیز زیاد کرده و این طبقه بی سهم هم نمی تواند که باشد.

طبقه کارگر کجاست؟مشاهدات ما از صحنه مبارزات به صورت ساده انگارانه به گونه است که گویا این طبقه(کارگر) همان نیروی حاضر در پشت محمود احمدی نژاد به عنوان نماینده اقصاد سیاسی حکومت سرمایه اسلامی ایران است ولی حضور 5 میلیونی مردم در شهر تهران به نکته ای دیگر اذعان دارد، هر چند که تلاش های امثال سازگاراها و نوری زاده ها به عنوان مسببین تشکیل سپاه قتل و عام مردم در دهه 60 که فعلاً در پرده ابهام به فراموشی سپرده شده همراه با تلاش های متخصصین bbc و voa تا کنون مبنی بر این که نیروی حاضر به خاطر اینکه تجمعات از مرکز شهر به سمت بالا برگزار می گردد پس نیروی متشکل جنبش همان طبقه متوسط شهری با خواست های نَرم و دموکراتیک بوده را به عنوان یک ذهنیت به خورد همگان داده اند ولی سوال را باید با طرح چنین مسئله ای مقابل ایشان اینگونه بیان نمود:آیا حضور مردم از مرکز شهر به سمت بالا که همه خیابان ومعابر اصلی شهر را تشکیل می دهد می تواند دال بر حضور مردم صرفاً همین منطقه باشد ؟ نه خیر آقای سازگارا شما اعتراض و انقلاب را با دعواهای لمپن های حامی جمهوری اسلامی از گذشته تا کنون را با هم اشتباه گرفته اید.آیا اصلاً شهر تهران به عنوان مرکز صنعتی خاورمیانه می تواند دارای 5 میلیون نفر طبقه متوسط ( خرده مالک ) باشد؟ اگر منظورتان مهندسین یا پزشکان و دیگر متخصصین مزد بگیر نظام سرمایه داری است باید گفت جناب هدفتان چیست از تحلیل این چنینی، خودتان خوب می دانید که هر متخصص مزد بگیری که به هم طبقه مزد بگیر خود در عرصه تولید و ارائه خدمات به توده های مردم خیانت نکند برای حفظ منافع خود و حاکمیت همان کارگر است.آیا این 5 میلیون نفر همان طبقه کارگری نیست که به هر دلیلی از یک رفاه نسبی در زندگی برخوردار بوده (البته به پاس زحمات خودش ) و فرصت پیدا کردن آگاهی نسبت به خواست های خودش و اجتماع انسانی را یافته و اکنون دست به اعتراض می زند ؟مگر ناراضیان از تجمعات در تهران همان خرده مالکان طبقه متوسط اصلی جامعه نبودند که ابراز شکایت می نمودند از این که حوادث اخیر کاسبی ما را خراب کرده است؟کیست که نداند تمام این حجره داران و موسومین به حاجی بازاری طرفدار دوآتشه و از پشتیبانان حکومت می باشند؟آیا با طرح این چنینی سوال می توان این اعتراضات را حضور میلیونی طبقه متوسط نامید؟آقایان شما خوب می دانید که عرصه جغرافیایی مبارزات نمی تواند دال بر تعیین نیرو و خواست آن باشد و شما با این تلاش مذبوحانه از طریق bbc و voa ( همان ها که خمینی را زیر درخت سیب و نور افکن ها به عنوان فرشته نجات ورهبر انقلاب 57 به مردم حقنه کردند ) فقط سعی بر انحراف خواست ها و تحولات اجتماعی دارید.از کجا معلوم که ما محکومین نظام طبقاتی نرفته بودیم که ریشه های بالای شهر این مرکز و منبع فساد در زندگی جامعه را بلرزانیم، از کجا معلوم این نشانه نفرت ما محکومین نباشد؟

موسوی هم همان رهبر قاتل شما قاتلان در نهایت خود وقتی دید شعارها در خیابانها حتی می تواند حاکی از براندازی خود ایشان باشد به سمت سازشکاری و فریبکاری در نفع تمامیت نظام فاشیسم اسلامی روی آورد ولی آنچه که در این میان پا برجاست اتحاد مردمی بر علیه شماست اما اینبار نه فقط در خیابانها که در محیط کارشان در عرصه مبارزات اقتصاد سیاسی به بدرقه شما خواهند آمد و اعتصاب عمومی این کم هزینه ترین راه برای ما بر علیه شما با بیشترین قدرت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تنها راه ماست و باشد که کلیت شما را در اقصی نقاط دنیا در هم بکوبد.

سه‌شنبه, ژانویهٔ ۵, ۲۰۱۰

رهايي زن در گرو مبارزات طبقاتي

ماركس مي گويد : ميزان آزادي زن معيار آزادي جامعه است بدان جهت كه ستمكش ترين قشر جامعه در نظامات كنوني همان زنان فارغ از موقعيت طبقاتي ايشان است، اما در اين بين تفاوت هايي ميان خود مسئله رهايي زنان در ميان است، در ميان طبقات حاكم و سرمايه داري زنان به اين دليل تحت ستم بوده و مرتبه اي پست از مردان ( فقط مردان هم طبقه خود ) دارند كه نمي توانند به عنوان نمايندگان طبقه حاكم و ستمگر خود در عرصه قدرت حاضر شوند و اصولاً خود انگل هايي آويخته بر انگل هاي مرد كه خود از طريق نيروي كار ديگران امرار معاش مي كنند هستند، حال اينكه وجود اين قشر از زنان بر اريكه قدرت منافاتي با منافع توده هاي ستمكش جامعه نداشته و تنها يك جايگزيني مهره ها در ساختار موجود ستمگر بر عليه توده هاي مردم ستمكش است كه نمونه هيلاري كلينتون مثال عيني اين امر بوده زيرا كه با وارد شدن در عرصه قدرت ساختارمند نظامات موجود هر شخصي با هر عقيده اي بايد در راه حفظ و تضمين سود سرمايه گام بردارد و ديگر اينكه با چنين تبييني زن و مرد سرمايه دار در ساختار موجود خود به خود در مقابل كليت طبقات ديگر تحت حاكميت و به خصوص كارگر قرار خواهد گرفت.

اما زن در طبقه كارگر موجودي است كه آزادي و رهايي او از بند قوانين و سنن زن ستيز حاكم بر جامعه كه ضرورت نظام طبقاتي بوده اعلام مرگ زندگي نا برابر است.

لزوماً زن در طبقات فرو دست بدان جهت زن مي شود كه سرمايه داري به عنوان يك نظام مردانه بايد از ايجاد اشتغال براي نيمي از جامعه شانه خالي كرده و خود را از مسئوليت نگهداري كودكان كه در آينده بايد كارگران وي شوند برهاند و اين كار را بر عهده كارگراني كه موقعيت شغلي از ايشان گرفته شده مي گذارد، وجود زنانگي و مردانگي در ادامه هم ديگر زاييده جوامع طبقاتي است، زيرا آنجا كه زن و مرد در جامعه به لحاظ حقوق اجتماعي برابر مي شوند ديگر نه زنانگي و نه مردانگي ( به مفهوم اخلاقي آن ) وجود نخواهد داشت.

جامعه كمونيستي همان جامعه بدون طبقه و نه تك طبقه و عاري از تبغيض است پس اگر بدين گون باشد كه كارگر در مسير دست يابي به اين جامعه با نابودي سرمايه داري كارگر بودن خود به عنوان موجوداتي فرو دست را نيز نابود مي سازد پس زنانگي به مفهوم اخلاقي و نه فيزيكي آن با نابودي مردانگي و زن ستيزي خود را از بند اخلاق و سنن منكوبگر و سركوبگر رها ساخته و بدين صورت با نابودي مردانگي و زن ستيزي در جامعه زنانگي به عنوان اخلاقيات فرودستي زنان نيز نابود خواهد شد و اينجاست كه بايد گفت جنسيت وجود ندارد.

انقلاب به معناي تحول جامعه در عرصه هاي گونان چه به لحاظ كمي و چه به لحاظ كيفي بوده و انقلاب در عرصه مسئله جنسيتي در جامعه كنوني ما كه زن ستيزي و مرد سالاري به مغز استخوان آن ريشه دوانده و يكي از بازوهاي قدرت سرمايه داري دولتي اسلاميست يك ضروت مبرم است و در غير موارد هم همچنين، عدم وجود تحول در هر يك از امور جامعه نشانگر آن است كه معناي يك تحرك در نقطه اي از جامعه را نمي توان نام انقلاب بر آن نهاد.راه رهايي جامعه ما از وضعيت كنوني يك انقلاب اجتماعي به معناي وسيع در حيطه پراتيك است.

سه‌شنبه, دسامبر ۲۲, ۲۰۰۹

حرکت برخلاف جریان ادامه دارد!

در سال گذشته گروه هنر اعتراضی خلاف جریان بر اثر پاره ای از مسائل پیش آمده کار خود را ملغی نمود هر چند که تعدادی از رفقا اعلام نمودند که این پا پس کشیدن رسم مبارزه نیست، اما که می داند که خلاف جریان زنده است تا وقتی که باید این نظام فاشیستی را خرد نمود، یعنی این دستگاه منفور دولتی که سرمایه داری ایران به عنوان آخرین ماشین بر آن دست یازیده است.

ما بودیم، هستیم و خواهیم بود کماکان که از حنجره ها و مشت های گره کرده ی ما خونی از قدرت برمی تابد، رفتیم با قدرت اجتماعی به صحنه باز گردیم، خطر آنچنان احساس گردید که وبلاگ نه چندان پر محتوای ما قربانی تیغ فیلترینگ گردید، اما در نهایت چه شد؟

ما درعرصه ی خیابان حضور یافتیم و دست در دست مبارزات حق طلبانه ی مردمی، از در و دیوار شهر بالا رفتیم؟ هنر ما انقلابی گری ماست که نه بر موهای بی طاقت قلمو نمود یابد و نه بر صفحه ی سایت های قابل فیلترینگ، اینها قربانی فاشیسم می شوند اما نعره های انقلابی گری این یگانه هدف ما درگیر می کند، تضعیف می کند و در نهایت تسخیر خواهد کرد قدرت را برای نابودی دستگاه حکومت از هر نوع آن را، این نوع هنر همان باور به قدرت اختیار توده های ستمکش جامعه برای گشودن فضای باز زندگی اجتماعی است.

تمامی قدرت به سمت چپ!

رنگ ما بر دیوارها غیر قابل باور گردید وقتی که با بانگمان برای احیای حق در هم می آمیخت، نظم موجود را بر هم می زنیم به هر مناسبت و بهانه ای، کماکان که هیچ یک از اینها برایمان پشیزی نمی ارزد.

این صفحه پهنه ی اعلام جنگ مقاومت است برای یک ضد حمله، هیچ چیزی برای از دست دادن نداریم، پس هیچ ارزشی را هم نخواهیم شناخت، همه چیزمان را از دست داده ایم به وسیله ی خفقان فاشیستی، اما این بار نمی نشینیم تا باز پس گیریم حق پایمال شدیمان را زیر چکمه های استبداد

فریادمان در عرصه ی خیابان

آوار ماست

مشت های گره کرده

می کوبد بر فک آسمانیها

دوشا دوش

قدم می کوبیم بر زمین

تا بلرزد زیر زمین این دنیای خفتگان

و هر آنچه که از آسمان یا تاریخ توحش به ارثمان داده اید

تف می کنیم

در خیابان که میرفتیم آسفالت یخ زده بود از خون فروریخته بر چهره اش که بالا میکشید خود را بر چهره ی ساختمان های برساخته از بتن آرمه، سنگ هایی را می شد دید که بی کاره بودند چون ما، هیچ پناهی برایشان نبود جز مشت های گره کرده ی این توده های ستمکش، سنگ ها را در مشت گره کرده گرفتیم و از سمت چهار راه کالج به سوی چهار راه ولیعصر به سمت چپ پا میگذاردیم آنچنان که پیکره ی شهر می لرزید و خفتگان در زیر خاک آن، سرهامان اثابتی داشت سهمگین بر ستاره های شب، پس چنین بود که بر اثر اثبات ستارگان به استخوان مغز ما بیکارگان فرو میریختند بر تل دیگر ستارگان سنگ و پهن شده بر کف آسفالت یخ زده ی خیابانها، هر یک را کسی برداشت، شهر ستاره باران بود، همگان سنگ به دست می درخشیدند در این شب شهر ظلمت، آنقدر رفتیم و رفتیم به چپ که دیواری انگاشته بودند از برای سد مسیر ستاره داران.

به حتم که جمعیت ما از مرز چند میلیون هم می گریخت، همه یک صدا بانگ برآوردیم که پرتاب سنگ است آغاز جنگ، دیوار که فرو ریخت دیواری دیگر انگاشته بودند بر پشت آن، اما آنچه را یارای مقاومت بود در مقابل ستارگان جاودان ما، خود ما بودیم، دیوارها از پس و پیش هم فرو می ریختند، گامهایمان سنگین تر بود از قبل چرا که باورمان بر قدرت بی حد وحصر اختیارمان راسخ تر گردیده بود.

گفتند: که دیوار آخر است و جبر که پس از فروپاشی آن باید بازگردیم به خانهایمان اما چه بسا که خانه ی ما خیابان بود و بس، چرا که همه برابر در آن قدرت داشتیم، آنجا که راحت بودیم و رها میگشتیم خیابان بود و خیابان.

هنر ما نقلابی گری ماست!

سه‌شنبه, دسامبر ۸, ۲۰۰۹