نیلوفر زارع : جنبش کارگری یا آشتی طبقاتی

مقاله ای در سایت جرس تحت عنوان مطالبات جنبش کارگری ایران؛ معیشت، منزلت، آزادی نظرم را جلب کرد، زیرا نویسنده نویسنده تحت حمایت از طبقه کارگری یک راست در ارتجاع سرمایه داری قلم فرسایی می کند.

ایشان پس از توصیف بیانیه شورای همکاری برگزاری مراسم اول ماه که حتی نامی از آن هم نبرده و در یک بازی رسانه با نام بیانیه مشترک چند تشکل کارگری در صدد یک سانسور مذبوحانه بر می آید، سعی می نماید تا آلترناتیو سرمایه دارانه خود را به جنبش کارگری زنجیر نماید، وی که به تمام دنیا چنگ می زند در ادای مطلبت از یک واقعیت طبقاتی فرار کند به ناچار اراجیفی را از خود و موسوی به عنوان فاکت مطرح کند که از جمله آن ها می توان به جنبش کارگری ای که برخواسته از دل طبقه مشخص در اثر شکاف و تضاد طبقاتی حاصل از منافع سرمایه داری و حکومت وی است را به عنوان نه یک طبقه بلکه به عنوان قشر معرفی نماید، آن هم در زمانه تولید به شیوه ی تکنولوژیک و صنعتی دوران سرمایه داری که با استثمار کارگران به نفع خویش جنبش کارگری را تاریخاً بر ضد خویش تولید و باز تولید کرده است، این دقیقاً همان امری است که شورای هماهنگی راه سبز امید از زبان آقای مزروعی بیان می نماید.

fight againt homophobia

بیانیه روز جهانی کارگر شورای هماهنگی راه سبز امید از چه می ترسد؟

برای آغاز باید اضافه کنم که هدف در اینجا نه فقط نقد این بیانیه کذایی که مهم تر رویکرد قسمت هدایت کننده آن در شورای هماهنگی راه سبز امید است که بنا دارد در غیاب آقایان موسوی و کروبی هادی راه موجود جنبش توده ای اخیر باشد.

این بیانیه از همان جمله اول خود به مانند گذشته سعی بر آن دارد تا همچنان تاریخ خود را محو کند و بدین جهت بیانیه را به شکل زیر آغاز می کند:

امسال در حالی به استقبال بزرگداشت روز کارگر می رویم که دور نماد پایداری جنبش سبز مردم ایران به همراه همسران همدل و همراهشان در حصر و حبس قرار دارند.

دنیز گزمیش افسانه انقلابی ترکیه

تدوین و ترجمه : عابد رضایی
دنیز گزمیش متولد ۲۷ فوریه ۱۹۴۷ و اعدام شده در تاریخ ۶ مه ۱۹۷۲ از بنیانگذاران ارتش رهایی بخش خلق ترکیه می باشد.

امروز در ترکیه واژگان انقلاب، کمونیسم، رهایی و مبارزه را در نام دنیز گزمیش و یارانش خلاصه کرده و او را چه گوارای ترکیه می نامند که عکس هایشان ، کتابهایی در درباره آنها نوشته و آهنگهایی را که به یاد داشتشان خوانده اند را در هر گوشه این مملکت می توان دید و شنید.

از جمله اتفاقات مشابه بین ایران و ترکیه می توان به انقلاب ۱۹۸۰ یا به تاریخ شمسی انقلاب ۱۳۵۸ اشاره نمود که دقیقاً یک سال پس از انقلاب ایران در ترکیه نیز اتفاق افتاده و در هم راستا انقلابیون ترکیه نیز به شدت زیادی سرکوب، ترور و شکنجه و مفقود شده و این روند طی سالیان دراز به طول می انجامد و در اینجا لازم به ذکر است که جریانات ملی اسلامی نقش به سزایی در سرکوب و ترور انقلابیون ایفا نموده و از جمله جرم های رهبران حزب الله ترکیه که به تازگی از زندان آزاد شدند ترور شخصیت های کمونیست و انقلابی ترکیه است.

زندگی سیاسی

دنیز گزمیش به تاریخ ۲۷ فوریه ۱۹۴۷ در منطقه آیاش آنکار متولد گردید، پدرش جمال گزمیش بازرس جمعیت ثبت نام مدارس و نیز مادرش مقدس گزمیش معلم مدرسه بود. وی فرزند دوم از ۳ فرزند خانواده بود. حمدی گزمیش برادر بزرگ او به جهت کار در بانک از خانواده جدا و بعداً مشاور مالی گردید. دنیز آموزش متوسطه را در سیواس و دوره کالج را در استانبول گذراند. هنوز دوره کالج تمام نشده بود که با افکار چپ و مارکسیستی آشنا و خیلی زود خود را در محافل و تظاهرات ها یافت.

موج دوم جنبش توده ایران و تفاوت ها آن با دیگر تحولات منطقه

فوریه ۲۰۱۱موج دوم مبارزات مردم ایران در پی سرکوب گسترده سال گذشته آن در حالی آغاز می گردد که روند تغییر در منطقه خاورمیانه و شمال افریقا شتاب یافته. تاثیر جنبش های جاری در این مناطق بر موج اخیر از مبارزات مردم در ایران امری بدیهی ست و این را می توان در طرح شعار ها در تظاهرات خیابانی نیز مشاهده کرد.

روند رو به گسترش جنبش توده ای در ایران از کشور های هم جوار آن به دلیل ساختار دولتی متفاوت است. اساساً عاملی که جمهوری اسلامی را نسبت به دیگر حکومت ها در موقعیت مناسب تری قرار می دهد این است که نه خاصیت دیکتاتوری فردی دارد و نه ماشین دولتی اش را بدنه ای فرسوده تشکیل داده است؛ بر عکس دو تصویری که یکی چون آنرا دستگاه سرکوب فرتونی می دادند می خواهد با اقلیتی سرنگونش کند، و دیگری چون خود در حاکمیت شریک بوده است برای نگاهداریش می خواهد آنرا با اکثریت اصلاح طلبی نرم نماید.

حکومت ایران دارای لایه های عریان و پنهان در عرصه های گوناگون در جامعه است. به تعبیری حاکمیت و قدرت آن در یک نقطه متمرکز نیست بلکه بیشترین قدرت را در مرکز خود (نه با تکیه بر فرد) برای فرماندهی ذخیره کرده و باقی را در بازو های خود مننتشر نموده است. بدین سان حضور این حکومت خود بخود در جا بجای جامعه احساس می شود، حال آنکه نقطه ضعف جنبش مردمی این است که فقط در یک موقعیت و آن هم در صحنه خیابان حضور به هم می رساند، و این توانایی سرکوب رژیم را در موقعیت برتری نسبت به معترضین آن قرار می دهد.

از سویی دیگر نقطه تفاوت رژیم جمهوری اسلامی ایران با برخی از رژیم های کشورهای هم جوار در این است که خود تاریخاً در پروسه یک انقلاب شکل گرفته و در پی آن دارای یک تجربه زنده از خیزش توده ای، از به حاشیه راندن آن و از سرکوب آن می باشد. و بدین روی آگاهانه و همیشه برای مقابله با خیزش توده ای دیگری آماده بوده است. و این تجربه ای است که دیگر حکومت های منطقه که در تحولات اخیر در معرض سرنگونی قرار گرفته اند فاقد آن بوده اند.

یکی دیگر از خصوصیات رژیم در کنترل جامعه بویژه در موقعیت های اضطراری داخلی نیز از وجود سپاه پاسداران جمهوری اسلامی نشات می گیرد که یک ارتش ایدئولوژیک، که هدفش حفظ نظام در برابر خطر های داخلی است. در صورتی که در بسیاری از انقلابات و تحولات سیاسی توده ای رادیکال که جهان تاکنون به چشم دیده است، غالبا در آخرین مراحل بحران و زمانی که نهادهای نظامی سرکوبگر (به طور اعم ارتش) سرکوب مسلحانه مردم را در دستور کار خود قرار می دهند، به دلیل سرپیچی سربازان غیر حرفه ای و همراه شدن آنها با مردم از قدرت این نهادها در مقابل جنبش مردمی کاسته می شود، و این امر نهاد های نظامی را در توازن قوا با جنبش مردمی در شرایط دشوار و در مکان بازنده قرار می دهد.

بر همین اساس رژیم جمهوری اسلامی ایران به دلیل تجربه خاص خود در امر سرکوب انقلاب، نیروی حرفه ای مختص به این امر را آگاهانه از پیش تامین نموده و بدین لحاظ نیز خود را ایمن ساخته است (بسیج به شکل ضمنی برای این کار آمادگی دارد) به گونه ای که بیشترین نیروی بسیاری از پادگان ها و مقرهای سپاه را نه سربازان بلکه کادرهای مزدور رتبه پایین حکومت تشکیل می دهند.

اما جنبش کنونی ایران نیز دارای نقاط قوتی بوده که در صورت تداوم می تواند خود را در دایره یک حرکت رادیکال تر نسبت به دیگر تحولات منطقه قرار دهد و این همان عاملی ست که حکومت، همانگونه که پیش از این مورد اشاره قرار گرفت، خود به شدت از آن بهره برده است: همان تجربه یک انقلاب، به انحراف کشیده شدن و سرکوب گشتن آن. سرکوب دستاوردها انقلاب ۵۷ به گونه ای دستاورد سیاست های غرب در مقابل یک آلترناتیو چپ و کمونیستی بوده است. آگاهی بسیاری از مردم جهان از تجربه به انحراف رفتن این انقلاب توسط یک حکومت ارتجاعی عاملی ست که می تواند مانع بالا گرفتن آلترناتیوهای ارتجاعی دیگر در مقابل انقلابات گردد. و این یکی از دلایلی ست که رسانه های غربی و نیروهای مزدورشان مدام بر طبل جمهوری اسلامی اصلاح شده و انقلاب مخملی می کوبند.

اما از دیگر نقاط قوت حرکات مبارزاتی در ایران نهادینه نگردیدن سیاست و گرایش های راست و رفرمیستی درون جنبش کارگری است، جنبشی که سنتاً گرایش چپ در آن همیشه دست بالا را داشته و توانسته در آن نقش اصلی را ایفا نماید.

مشخصاٌ با شکست پروژه های اصلاح طلبان در روز ۲۲ بهمن ۸۸ اهمیت حضور نیروی طبقه کارگر به عنوان نتیجه بخش ترین نوع مبارزه بر علیه حکومت سرمایه اسلامی با سلاح اعتصاب عمومی آشکار تر شده است. و نیروهای اصلاح طلب و لیبرال خصوصاَ آنها که بر مسند رهبری آن قرار داشته اند از جمله شخص موسوی که خود از سرکوبگران انقلاب ۵۷ بود و نتیجتاً بنا بر آگاهی داشتن از وضعیت جنبش کارگری - که خود را نه در هم پیمانی های سیاسی بلکه در خواست های اقتصادی سیاسی می جوید- همیشه به شکل آگاهانه در به حاشیه راندن آن تلاش نموده اند.
جنبش توده ای کنونی بنا بر ضرورت سیاسی اش اگر همچنان در مسیر رادیکالیسم پیش برود قطعاً رنگ و خاصیت لیبرالی را از خود زوده و تنها در این نقطه است که این جنبش سیاسی توده ای با جنبش اقتصادی کارگری پیوند خورده و می تواند رژیم حاکم را سرنگون نماید.

به نقل از به پیش! ۶۱، جمعه ۱۳ اسفند ۱۳۸۹، ۴ مارس ۲۰۱۱

تولید و بازتولید کار کودک در نظام سرمایه داری

متوقف کردن کار برای کودکان در جهان سرمایه داری تا الغای کامل کارمزدی و مناسبات تولیدی سرمایه دارانه امری ناشدنی می باشد، اما شعار توقف کار کودک در ایران چیزی است که سالهاست از جانب فعالین حقوق کودک در آسمان ها طنین انداز شده و نمی تواند کوچکترین تاثیری بر دنیای زمینی بگذارد؛ آری، کار کودکان در ایران در قالب یک حکومت سرمایه داری و اما عقب مانده امری ضروری می نماید.

اما ضرورتش نه تماماً به جهت تامین منافع سرمایه، که هم چنین در جهت بقای خانواده های کاملاً سلولی است تا باشد که از بار سرپرست خانوار بکاهد؛ زیرا که دولت و به تبع جامعه، حامی افراد آن نبوده و خانواده های کودکان کار، به دلیل قرار گرفتنشان در پایین ترین سطح هرم جامعه به لحاظ گوناگون رفاهی، کار کودکان را به حالتی جبر گون مبدل می سازند و شرایط تولید و تقسیم اجتماعی به سبک موجود به عنوان یک دولت سرمایه داری واپس مانده آن را در اشکال گوناگون اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی بازتولید می نماید.

عموماً کار کودک نه خاص نظام سرمایه داری، که خصیصه نظامات پیشین طبقاتی نیز بوده و یک دلیل عمده ریشه کن شدن این عمل در کشورهای تحت حاکمیت سرمایه داران، در غرب به دلیل گسست کامل تر و نه تنها در عرصه اقتصاد که به طور کامل تری حتی در باقی شئون اجتماعی از جمله فرهنگ به عنوان روبنای سیستم اقتصادی است، به تعبیری خانواده موجود و روابط موجود در غرب تحت حاکمیت سرمایه و روابط کالایی مختص این دوران بوده حال آنکه در جوامعی نظیر ایران به سبب جمع شدن قدرت در دست دولت خرده بوژوازی مانده از دوران گذشته به عنوان دولت حامی منافع روابط سرمایه دارانه، همچنان نهاد خانواده در یک گره گاه روابط دوران گذشته و حال، سنن و فرهنگ گذشته را که کار کودک را تشویق می نمود، یدک می کشد. در حالی که همتای غربی آن به دلیل پیشرفت در عرصه تولید برای مصرف، نه تنها به لحاظ اقتصادی فعلاً بدان نیاز ندارد، که حتی فرهنگ چنین عملی در آن بر اساس گسست کامل در اثر وجود حکومت سرمایه داران از دوران پیشین کاملاً از سطوح جامعه برای مدتی حذف شده بود و حتی دولت و قانون و اجتماع نیز آنرا فعلاً بدان جهت که به نیروی تولیدی ارزان اش نیازی ندارد تقبیح می نماید که روابط در کشور ایران حامل هیچ کدام یک از موارد موجود در غرب نیست ولی در شرایط فعلی که ما از دولت های رفاه بر اساس بحران های اقتصادی در عرصه های مالی و تولیدی نیز دور می شویم جوامع ناچاراً بر همین اساس شاهد بازگشتن کار کودک در غرب نیز بوده و روند کنونی جامعه می تواند هر لحظه بر ابعاد آن در غرب بیافزاید.

اما در سوی دیگر میدان، که روابط ناکامل سرمایه دارانه و بورژوازی در ایران همچنان کار کودک را تشویق می نماید و ماحصل همین شکل کارکرد دولتی در دوران حاکمیت امپریالیستی این امر را برای بقای فیزیکی افراد نیز ضروری می سازد، به عنوان نمونه شرایط بد اقتصادی قشر بزرگی از کارگران، علی الخصوص قسمت مهاجرین افغانی و حاشیه نشین ها در جهت تامین معیشت افراد خانواده شرایط کار کودکان را پدید و فراهم آورده و از سوی دیگر فرهنگ واپس مانده ی مشوق این امر، توامان آنرا تولید و بازتولید می نمایند.

بدین جهت ملغی نمودن کار کودک، با فشار بر دولت موجود امری نشدنی می نماید، زیرا همین دولت که باید متضمن سود سرمایه در ابعاد گوناگون باشد، خود به لحاظ تثبیت خویشتن به عنوان یک وسیله کارکردی در جامعه به نفع سرمایه داری از قسمت دست فروشی و نه کار تولیدی کودکان( زیرا که از نیروی کار ارزان کودکان در تولید نفع می برد)، که امروز به صورت گسترده در جامعه قابل مشاهده است، ضربه دیده و به همین جهت با برچسب تکدی گری سعی بر سرکوب و پاک کردن آن از سطح جامعه را دارد؛ اما سیستم به لحاظ کمبود های مادی و عقب ماندگی اش که مسبب اصلی آن هرم وار بودن روابط در عرصه قدرت اقتصادی در جهان کالایی شده و کالای جهانی شده که نیرویی کار نیز قسمی از آن است، شرایط کار کودک در جامعه را فراهم می آورد.

اگر دولت موجود بخواهد و یا بر اساس فشار وارده و از سوی فعالین اجتماعی بتواند گام در مسیر حل صورت مسئله که اینجا همان پدیده کار کودک است گام بردارد نیز، خود از جانب یک حاکمیت سرمایه داری ناشدنی است و فعالین حقوق اجتماعی باید این فکر را از مخیله خود خارج نمایند که سبب فشارهای ایشان دولت را وادار به عقب نشینی کرده و گام در مسیر اصلاح بر می دارد؛ زیرا که سیستم در یک بن بست اقتصادی به مانند انواع دیگر خود در شرایط حاضر، با پذیرش هر یک از این ها (اصلاح به نفع ستمکشان) فرم و کارکرد خود را به مثابه یک ماشین متضمن سود سرمایه از دست داده و به هاله ابهام فرو می رود و قطعاً این ماشین (دولت) هیچگاه گام در چنین مسیری برنداشته و سویه سرکوب را پیشه خواهد کرد.

شاید چنین پنداشته بشود که چرا دولتی که خود نیز در چنین معادله ای دچار ضربه می گردد در جهت حل آن گام برندارد، اما روشن است که دولت بورژوایی اصولاً در جهت منافع سرمایه و بر ضد توده های ستمکش گام برمی دارد و این ماهیت حکومت است، آن هم در شرایط اقتصادی ای چون ایران که سرمایه داران آن هر دم به زور تنفسی دارند، زیرا هر لحظه به راحتی خطر خرد شدن در روابط سرمایه دارانه ی مبتنی بر رقابت جهانی را دارند، به ناچار زمینه کار کودک حتی اگر مناسبات فرهنگی تشویق کار کودک را هم پاک کنند، بر اساس شرایط اقتصادی پدیده کار کودک همچنان تولید و بازتولید خواهد شد. اما سرمایه داری و دولت آن در انواع گوناگون که خود مقصر پدید آمدن چنین امر ضد انسانی هستند، پیه ضربات وارده از دستفروشی کارگران را بر تن مالیده و آنرا در شرایطی که سود سرمایه را به سختی در برابر تعرض بالقوه هر روزه کارگران تضمین می نماید، به حل بنیادین مسئله کار کودکان که از دریچه حل مسائل رفاهی کارگران و زحمتکشان بازمی گردد و نتیجتاً مخارج سنگینی برای دولت سرمایه دای خواهد داشت و قسمتی از سود را برای سرمایه دار به باد می دهد ترجیح داده، زیرا که پاک کردن صورت مسئله از حل کردن آن برایش زحمت و هزینه کمتری دارد؛ همچون سیستم تعدیل نیرو در کارخانه و یا زدن از سر و ته رفاه عمومی، چه باک که تنها دریچه های سودآوری نظام حاکم همین سیستم زنجیری مشت آهنین در قبال کارگران است که پدیده کار کودک را فراهم می آورد در جهت کسب لقمه ای نان.

آری کلید حل مسئله کارکودکان در جامعه ی ایران در گرو یک انقلاب سوسیالیستی کارگری نهان مانده و فعالین حقوق کودک به عنوان فعالین اجتماعی باید هم پای فعالین پدران و مادران این کودکان در جهت جمع کردن بساط سرمایه داری بکوشند تا اینکه وقت خود را برای اصلاح دولت هدر نمایند، که البته این امر نیز نیازمند تاکتیک و استراتژی های انقلابی همپای مبارزه کمونیستی فعالان کارگری است.

۴ آذر ۱۳۸۹
شورش خیابانی، زنده باد دیکتاتوری پرولتاریا











۱-باور شخص من بر این اساس است که آنچه تا کنون در ذهن کمتر کسی متبلور شده و اگر هم شده باشد آنگونه که باید و واقعیت را می نمایاند بازگو و فرموله نگردیده است و در یک قیاس از آن طرف که باید تحلیل و رهبری می شد، نشده است تا در دیگر سوی این نوع حرکت که خود نیازمند آسیب شناسی اجتماعی و طبقاتی است در دستان نیروهای راست نگر در جهت فشار از پایین برای اعمال قدرت در بالا و به قطع به نفع نوک هرم موجود تمام شود.

منظور در این جا جنبش جوانان است و یا آنچه که در ایران صحنه آنرا در نظر می گیریم: خیابان .

اگر مبارزه ی کارگری به معنای لغوی آن و نه طبقه ی متحدالشکل آن در کارخانه عروج می یابد و با عدم وجود نیروی کار در عمل متحدانه کارگران به نفع خود، اعتصاب را سازمان و فرم می دهد و این چیزی نیست جز آنچه که کارگر توانایی آنرا به صورت بالقوه دارد بنا به واقعیت تولید، اما در میان آنان که به لحاظ واقعی در موقعیتی نیستند با چنین المان هایی ولی همچنان در سوی ستمکشین پایینی جامعه قرار می گیرند مبارزه در خیابان به نام شورش شکل می گیرد.

آنگاه که موج تعرض بر سیستم می آید، هرکس با هر آنچه در دست دارد حمله کند به سوی پلیس این زنجیری های نظام سرمایه زیرا پدرانمان به مثابه هم طبقه ای در کارخانه ها چرخ اقتصاد را فلج نموده اند به نفع طبقه کارگر .

موقعیت جنبش جوانان بدین صورت شکل می گیرد که ایشان به لحاظ طبقاتی در طیف های سیاسی مختلف تقسیم می گردند به مانند کارگران و سرمایه داران و خرده سرمایه داران .

اما برای سرمایه داران در قشر جوانان موقعیت برای اعتراض بنیادین باقی نمی ماند زیرا که، به مانند پدران از پهلوی نظام سرمایه داری چه از نوع حکومت سرمایه و چه مشخصاً سرمایه داران در باقی ماندن سیستم سرمایه داری به کلی نفع می برند و در نهایت انواع اکت های سیاسی آنها در زمانی که سرمایه داری حاکمیت را دارد منجر به بهبود شرایط سود و انباشت سرمایه و در ضدیت با کارگران می شود (و در نبود قدرتشان همانا منظور دیکتاتوری پرولتاریاست نه جمهوری سوسیالیستی تعرض ایشان باز هم در نفع طبقه خود یعنی بر ضد طبقه کارگر اما اینبار نه دارای چهره ای اصلاحی که قطعاً به خشن ترین شکل آن می باشد.)

پس ایشان همانگونه که پدرانشان و گاهاً مادرانشان نمی توانند در سیستم اقتصاد سیاسی در مقام اعتراض به معنای تعرض بر آیند ایشان نیز نمی توانند که در سطح خیابانها اعتراض نمایند و یا به عبارتی به نظم موجود تعرض نمایند و آنچه که باید برای ایشان ضروریست اصلاح و حفظ آن است، بله حفظ سیستم به بهای استثمار کارگران .

اما دلیل اصلی آن بدین گون ختم می گردد که اگر دولت یا همان نماینده حاکمین سرمایه دار که منافع ایشان را باید به هر طریق تثبیت نماید خود را صاحب شهر و خیابان می نمایاند پس این شهر از آن آنهاست، یک انسان عاقل هیچ گاه سقف خانه اش را بر سر خود خراب نمی کند به دیوار های آن آسیب نمی رساند مگر اینکه اجاره نشین باشد به قیمت نامنصفانه به لحاظ گوناگون.

اما در همین عرصه ما به ازای کارگران در خیابانها هم حضور می یابند یعنی جوانانی که نه به وسیله فروش مستقیم نیروی کار خود که به نوع استثمار شدن والدینشان امرار معاش می کنند به خیابانها تعرض می نمایند یا هر آنچه که دولت یعنی ماشین تثبیت وضعیت به نفع سرمایه داری به نام خود زده است اینها حکم مستاجرین ناراضی از صاحب خانه را دارند، بدین جهت در شورش های خیابانی می توان نیروهای مبارز در خیابان را به لحاظ طبقاتی تفکیک نمود شورش گرسنگان بربر نه نمود فرهنگ خود که زاده افکار طبقه حاکمه در جهت نفع سرمایه است، پس شورش های خشن نه بازتاب خلاصی فرهنگی که نشان از نابودی فرهنگ (بنا به تعریف مارکس ماهیتاً طبقاتی) است انقلاب در دوره سرمایه داری به وسیله طبقه کارگر نه فرهنگی که در جهت نابودی آن گام بر می دارد .

آنجا که در صحنه خیابانی از هر دو طبقه درگیر نیرویی حاضر است نهایاتاً در پایان تظاهرات آرام و آغاز شورش شبانه وقتی میزان خشونت بالا می رود به توسط نیروهای فرهنگی (نظامی) با اسباب جنگی و شلیک گلوله صحنه به خشونت کشیده شده و جوانان معترض دست به اعمال خرابکارانه می زنند از جمله حمله به بانکها که نماد پول این بت واره نظام سرمایه داری جوانان فرهنگی سرمایه داران که تخریب بانکها نه در نفع آنها که در ضد ایشان است به خیابان خیانت خواهند نمود و به خانه هاشان این امکان خانواده هسته ای یعنی تشکل ذینفع سرمایه داری باز می گردند.
۲-شورش و تعرض بر علیه سیستم در خیابان ما به ازای اعتصاب و تعرض است از سوی کارگران در کارخانه، اما ضرورت این موجود است که نیروهای شورشی خیابان تحت رهبری کارگران در کارخانه ها قرار گیرند یعنی افق ها در عملی آگاهانه بر علیه سیستم بر پایه ی خواست گاه طبقاتی واحد گردند و هم پیمان خود را نه در صحنه، که خود موقعیت صحنه نمایش می تواند حامل نیروهای سرکوبگر و خائنین که نیروی شورشی در خیابان می باید که هم پیمان خود را در عرصه اقتصاد بیابد، کارگران نیز در پروسه اعتصاب و تعرض با مشکلاتی از جمله وجود نیروهای اعتصاب شکن روبرو هستند و بدین جهت نباید در مسیر پیروزی در فکر اتحاد تمامی کارگران کارخانه که گاهاً هم پیمانان را در دیگر کارخانه ها را باید بیابند .

اما این مطلب به تنهایی نه در جنبش خیابانی جوانان که در مورد تمامی جنبش های اجتماعی که بالقوه جناحی از آن می تواند بر علیه سیستم سرمایه داری باشد صدق می کند و بنا بر همین مسئله است که اصولاً در نبود نقش رهبری کننده جنبش کارگری سوسیالیستی جنبشهای اجتماعی به سمت انفعال و یا نا کجا آباد برزخ می روند زیرا عدم خالص بودن پیگر طبقاتی همیشه نیروی خائن به جنبش سوسیالیستی کارگری به خودی خود راحت وارد شده و در نقاط بحرانی که می رود تا سیستم را مورد حمله گسترده قرار دهد از سوی نیروها که در تقابل با منافع طبقاتی خود قرار می گیرند صف مبارزه را ترک کرده و جنبش را به سوی تحلیل برده و بدان خیانت می کنند .

درگیری های موجود در جنبش سبز خود نشانگر این امر است که بورژواها در این گونه جنبشها تا جایی پیش می آیند که نه در نفع ما که به نفع خودشان باشد و از آن پس جنبش را به سوی انفعال می برند و جناح باقی مانده را هم با محکوم کردن آنها و دفاع ضمنی از دستگاه سرکوبگر روانه زندان ها خواهند کرد و در زندان نیز ایشان را با قرار دادن در دسته اغتشاش گر نافی سیاسی بودشان شده و هیچ حمایتی از آنها نخواهند نمود زیرا که ایشان درد مشترک جناحین حاکمیت هستند.
۳-
من فکر می کنم ما در عرصه های گوناگون مبارزات رهایی بخش (طبقاتی) باید بدانیم در خط مبارزات ما چه کسانی رها می شوند و در فرموله کردن این مشی باید از زیربنا، اقتصاد و طبقات ایجاد شده به واسطه آن استفاده نموده و ستمکشان باید با رهبری کارگران برای نابودی سرمایه داری و استقراری دیکتاتوری پرولتاریا گام بردارند در عرصه های گوناگون مبارزاتی از مبارزه دانشجویی گرفته تا رهایی زنان و جنسیتی تا قومی تا ...

اما اگر در پایان اگر می خواهید بگویید تز دیکتاتوری پرولتاریا پوسیده است در پاسخ خواهم گفت من برای دگرگونی جامعه مگر به نیروی طبقه کارگر به کس دیگری اعتماد نکرده و نمی کنم زیرا باقی خیانت کارند و این سیستم هر جقدر قدیمی و پوسیده باشد می تواند در نظر خرده بورژواها و بورژواها باشد اما حاکمیت سرمایه داری در انواع گوناگون آن پوسیده تر از استخوان های کورش است.

۱۷ آبان ۱۳۸۹

ما باز هم شرافتمندانه مقاومت خواهیم کرد

بندهای دوخته شده بر دستگیره ی پنجره ها گلویم را می فشارد و تعفن لباسهایم روزنه ای باقی نگذاشته و اما در فاصله ی چند متری ام آنتنی نا آشنا دیده گانم را نشانه رفته، خون در مغزهایمان می تپد و انتظار نعره هایی بر آورد، سیاه و کبود چهره ای ماحصل ازدواج در حاشیه ای کور به نتیجه یک وعده غذا در روز و تنها دود است که استعمال می شود به ربط پوکه هایی که مداوم پر می شوند از توتون، زندگی یأس آلود به شتاب می رود

۲۳، ۲۴، ۲۵، ۲۶، ۲۷، ۲۸، ۲۹و ۳۰

خطاب به كوتوله هاي فلسفه

 چند ماه پيش انتشار مطلبي توسط يكي از شارحان جديد پست ماركسيست به نام امين قضايي توجه من را جلب نمود كه ذهن را كاملاً مخدوش مي كند و ايشان از جمله در مقام نقد لنين و ماركس بر آمده و مي گويد:

"از ماخ تا فوئرباخ از ماركس تا لنين همگي نشانه را اشتباه رفته بودند، دگم بورژوازي ايده آليسم آن نيست، بلكه واقعيت گرايي آن است."

البته من اينجا در مقام دفاع از ماخ و فوئرباخ نيستم ولي نتيجه مطالعاتم در ماركسيسم اين وظيفه را به من محول كرد تا پاسخ اين رفيق پُست ماركسيست را بدهم.

ابتدا كه اين فيلسوف ظاهراً ماركسيست تازه به دوران رسيده در گام اول با استفاده از ادبيات فيلسوفان پسامدرن و ايجاد محملي در درون جمله با اشاره به عادت قرباني واقع شدن توده هاي انساني و نقد اين چنيني و نشان دادن جسارت خود، سعي بر آن دارد تا در تفكر با چنين جملات پيچيده اي كه خاصه فلاسفه پسامدرن است خود را با نقد اشخاص مذكور در جمله در رتبه اي بالاتر قرار دهد و سعي بر تعميم نظرات خود در درون فلسفه مدرن به عنوان يك ماركسيست چيزي را به آن اضافه نموده باشد حال اينكه بحث اين چنيني ايشان در فضاي گم شده مطالعاتي ايران حرفي نه چندان جديد اما در غرب و وفور فلاسفه كاغذي اين چنيني حرفي پوسيده است.

اما در گام دوم مي پردازيم به اين نكته كه چگونه ماركس دگم بورژوازي را ايده آليسم آن اعلام مي دارد كما اينكه در نزد ماركس ريشه تمامي مسائل به مناسبات مادي و اقتصادي باز مي گردد يا همان واقعيت و اين چنين است كه نظريات ماركس شامل ساطور كور قصابي اين فرد نمي گردد.

جزئي گويي هاي ماركس و نقدش بر اساس واقعيت بر بورژوازي مخصوصاً در كتاب سهمگين اش يعني كاپيتال و درك عيني اش از مسائل و نقدي بر اساس اين نوع ديدگاه حاكي از آن است كه وي بيش از هر چيز چشم خود را باز كرده و بر اساس عينيات دركي عميق يافته و بر روي آن نقدي بر واقعيت موجود دارد كه خود اين واقعيت به واقع حقيقي نيست و واقعيتي است فروخورده به واسطه ايده آليسم حاكم كه دستگاه اعمالش را دولت معرفي مي نمايد كه لنين در كتاب دولت و انقلاب خود تفكرات اين چنيني را زير ضرب فلسفه ماركسيستي اش نابود مي كند و اما ديدگاه قضايي بيشتر نارسيستي است تا ماركسيستي.

اما بحث من با قضايي از درك ماركس نسبت به حقيقت گشوده مي شود كه آن را بدين گون فرموله مي كند:

واقعيت + قدرت = حقيقت

اما اين فرمول را بايد از ديد ماركسيستي جز به جز هم بررسي كرد تا بحث بيشتر شكافته شود يعني ما تعريف را هركدام جداگانه بررسي كنيم

براي مثال انسان واقعاً در دنيا موجود است اما از آن زمان آنرا حقيقي مي نماميم كه قدرت وي نيز تواماً با وي موجود باشد يك انسان مرده واقعاً موجود است اما حقيقتاً موجود نيست چرا كه قدرت خود را از ديگر از كف داده است پس حقيقت ايده آل نيست بلكه نتيجه كاتاليز واقعيات مادي و قدرت(كاتاليزور) هاي برخواسته از آن بوده است و خود بالقوه يك ماتريال مي تواند باشد.

براي اثبات اين حرف بايد اشاره اي داشت به تحولات عميق توليدي و اجتماعي باز هم براي نمونه و اثبات گفته هايم انقلابات صنعتي و بورژوازي بهترين و قابل درك ترين نمونه است اما نچندان كامل زيرا كه بحث ما بر دگم هاي بورژوازي قرار گرفته است.

در دوره هاي پاياني نظامات فئودالي جهان در يك دو راهي به سر مي برد يا پيروزي انقلاب به واسطه ي قدرت هاي بورژوازي كه واقعيت آنرا سيستم توليدي پيشرفته و عدم پاسخ گويي سيستم توليد دهقاني ايجاب مي كند يا از هم گسيختگي نظام كه به بهاي قحطي هاي چند صد سال و جان انسانها تمام مي شود، ذاتاً در چنين شرايطي با وجود نيرو هاي (قدرت) تغيير بر اساس واقعيت موجود كه تنها يك راه اساسي باقي مي ماند كه آن هم نابودي ايده آليسم است كه زاده مناسبات توليدي و مالكيت بوده كه به شكل ارگانهاي قهري براي حفظ شرايط موجود به نفع مالكين عروج مي يابد و آن هم انقلاب است:

يعني نابودي قدرت توسط قدرت

اما كدام قدرت؟

قدرت براي تغيير اساساً قدرتي ايده آليستي و دگم نبوده، زيرا كه نه تنها خواهان حفظ شرايط موجود نبوده بلكه خواستار نابودي و دگرگوني وضعيت است، زيرا زاده واقعيتي است كه تاب حفظ امر واقع را ندارد و مي خواهد به عنوان يك كاتاليزور نقش ايفا نموده و حقيقت را دست يازد اما درست در همين هنگام پيروزي انقلاب اين چنيني است كه بورژوازي هم گوركنان خود را از دل خاك بيرون مي كشد و هر لحظه كه از عمرش مي گذرد و وجود نيروها و قدرت هاي تغيير را بيشتر در جامعه زاده خود احساس مي كند دست به ساختن دستگاه هاي ايده آليستي براي شرايط موجود زده و از يك نيروي انقلابي به عنوان يك ايده آليستي دگم عروج يافته و در جهت حفظ نظام كه ضامن منافع آن است، بايد كه افول يابد و چنين است كه روز به روز بر دامنه دستگاه تبليغات و حفظ ايده آل هاي خود مي كوشد كه زندان ها و رسانه هاي گوناگون آن نمونه آن است.

اما ماركس خود قبل از آن كه امين قضايي بداند نقد بر ايده آليسم را بر پايه واقعيت اي گذاشته كه قدرت تغيير خود را نيز بالقوه دارد يعني انقلاب كارگري كه ابتدا بايد براي رسيدن به حقيقت زمان حال در مناسبات توليدي يعني رسيدن به جامعه كمونيستي دستگاه دگماتيك آن را كه از واقعيت به دور بوده و بر اساس حفظ منافع بورژوازي كاملاً ايده آليستي است را نابود نمايد و شما مي توانيد در اين مورد براي كسب آگاهي هاي بيشتر به چه بايد كرد لنين مراجعه كنيد.

اما در قسمت دوم بايد بپردازيم كه اصولاً هدف نويسنده از اين جملات قصار چيست؟

جمله مذكور اين نكته را به ذهن متبادر مي كند كه گويا در نزد ماركس ايده آليسم و واقعيت در برابر همديگر قرار مي گيرند حال آنكه واقعيت موجود را ايده آليسم برخواسته از منافع يك اقلیت استثمارگر جامعه ساخته و مي سازد اما اين واقعيت تا بدانجا به واسطه ايده آليسم به پيش مي رود كه تضادهاي عمده و بحران ها كه زمان انقلابات است فرانرسيده و آنجا كه در خطر سقوط قرار مي گيرد دگم خود را نمايان مي كند هر چند كه سيستم بايد واقعاً به سمت نابودي و انحلال برود دستگاه هاي سركوب خود را نمايان تر كرده و از اين پس تماماً واقعيت (بدنه نيروهاي تغيير) در سويي و اما ايده آليسم و قدرت در سويه اي ديگر يكسر از واقعيت جدا مانده و براي بقاي قدرت سعي بر تضعيف واقعيتي مي كنند كه خود ساخته اند.

بدينسان بورژوازي واقعيت گرا نبوده زيرا يا خود آن را با تفكر خود بر اساس منافع اش مي سازد كه در تركيب جامعه او ساختار برآمده اي است از:

ايده آليسم+قدرت = امرِواقع = نابودي واقعيت

كه يا در ادامه قدرت را تماماً در جهت نابودي واقعيت به كار مي بندد تا آن جا كه نيروي اجتماعي قدرت تغيير (كارگر) به مثابه يك ساختار همگون (طبقه) ديگر محو مي شود.

بدين شكل دگم بورژوازي نه واقعيت گرايي كه ايده آليسم سازنده قدرت هاي تغيير بدون ساختار است و تا بدان جا پيش مي رود كه تفكر خود را به عنوان واقعيت به واسطه قدرت جدا از واقعيت به خورد جامعه داده و تفكرش به عنوان قدر مطلق واقعي در جامعه پذيرفته مي شود، اما اين واقعيت سازي كاذب بر اساس شناسايي ماديات جامعه و نيروهاي ماحصل آن است.

امين قضايي كه انساني فيلسوف ماب است دايره تفكر اين چنيني اش در جايي شكل مي گيرد كه تفكر ظاهراً ماركسيستي اش هم خود را از طبقه كارگر، اين نيروي سازمان يافته ضد سرمايه داري جدا كرده و شكلي فرا واقعيت هم چون دولت پيدا كرده است و در اين صورت است كه نقدش را بر لنين و ماركس چنين ارائه مي دهد.

اما همچنان هم بنا بر تفكر ايده آليستي و بلانكيسيستي اش كه طبقه كارگر در آن جايي ندارد و اساس تغيير جامعه را بر روي نيروهاي بي ساختار و غير واقعي از جمله جنبش نامعلوم سرنگوني طلبي به رهبر جريان مطبوع ايشان قرار مي دهد و اما اين جنبش معرفي شده براي نابودي سرمايه داري را كه اساساً غير واقعي بوده مگر با حضور و به رهبر طبقه كارگر توسط منصور حكمت را خجولانه جنبش هاي رهايي بخش مي خواند.

ايشان در زمان حال هر چه كه مي بافد تارهاي پوسيده تئوري هاي شكست طلبانه حكمت است در طرحي ديگر اما اين خيال پردازي ها و ايده آليسم سازي ها در عملكرد احزاب چند پاره كمونيسم كارگري حكمت عدم كاركرد خود را به اثبات رسانده است.

پس اصلاً سعي نكنيد در قامت يك فيلسوف كوتوله اين حرافي هاي ضد تغيير راديكال را به اسم كمونيسم به خورد جامعه دهيد كنار بكشيد و هم پيماني خود را با نيروي متحجر سلطنت طلب ها و حجاريان ها را علني كنيد.

اگر خجول هستيد بگوييد تا ما برايتان افشا كنيم.

یکشنبه, سپتامبر ۵, ۲۰۱۰

پایان مه 68 را اعلام کنیم

در خصوص اتفاقات می 68 تا کنون بسیار نوشته اند از تفکرات راست گرفته تا چپ و مارکسیست ها از آن تمجید نموده اند یا در مقام نکوهش برآمده اند به مانند هر اتفاق عمیقاً اجتماعی دیگر اما در این میان داده هایی وجود دارد از واقعیت در باب دلایل توفیق و شکست این جنبش

بعضاً دلیل توفیق آنرا در عدم حضور طبقه کارگر در مناسبات و حضور قشر روشنفکر دیده و به مانند مارکوزه فقط می توانند در این حد فکر کنند که در عدم حضور کارگران می توان جای آنها را با دانشجویان در تحولات به عنوان نیروی رهایی بخش جامعه پر نمود اما رهایی از چه؟

می 68 در آنجا به نقطه شکوفایی می رسد که همان کارگران تحت تسلط استالینیسم به دادشان می رسند و گرنه که جنبش در نطفه خفه می شد اگر اعتصابات کارگری نبودند که در آن شرایط از کمونیسم ملی بریده و به سمت خط باقی مانده از بلشویسم یعنی تروتسکیسم و خود مارکس سرازیر شده بودند .

اما سرانجام تحرکات بدان جا ختم می شود که با فرا رسیدن تعطیلات این رهبران روشنفکر مد نظر آقای مارکوزه نیز انقلاب را تعطیل می کنند و به سمت تفریحات تابستانی میروند به حدی که در مقابل لجن پراکنی های آقای دوگل به جنبش کسی در مقام پاسخگویی از میان رهبران روشنفکر که گویا بنا بود جای کارگران و حزب کمونیستی را پر کنند باقی نمی ماند.

ولی با این اوصاف جنبشی با حضور خیل عظیم کارگران در روز عدم وجود یک دولت سرمایه داری دقیقاً بدان دلیل به شکست احمقانه ای کشیده می شود که خیلی ها احمقانه تر از آن دلیل سرکش شدن شعله اعتراض را عدم حضور مستقیم هیچ حزب کمونیستی و اکتیویست می دانند.

جنبش در عدم حضور حزب طبقه کارگر برای سکان داری جامعه ی سردرگم از مطالبات خویش رو به افول و به سمت تعطیلی به معنای واقعی کلمه می رود. شاید اگر یک حزب حرفه ای با برنامه تغییر مناسبات برای انتخاب شدن در جهت تسخیر قدرت سیاسی با حضور گسترده کارگران در آن بین بود شرایط به گونه ای دیگر شکل می یافت و از نظر من حتماً بدین گون می شد.

تئوری و پراتیک این جنبش را که به واسطه رهبران آن شکل گرفت باید تقبیح نموده و به پیشواز نظریات مارکس مبنی بر بد بینی به روشنفکران باید رفت و این امر در این درس تاریخی هر چه بیشتر صحتش بیشتر نمایان گر می شود

و اما جهان زیر یوغ سرمایه داری امروز که هر دم بیشتر طبقه کارگر را به مصاف می طلبد و آنرا وارد عرصه مبارزات می کند باز هم در چنین شرایطی به سر می برد و چیزی نمانده باز هم تلاش های کارگران در جهت در هم کوبیدن مناسبات نظام سرمایه داری به توسط این خرده بورژوا های روشنفکر (که مارکس را با امثال دلوز و ... به خورد تنها طبقه انقلابی حاضر در جامعه جهانی می دهند) باز هم به برهوت بهشت سوق داده شود و این خطر بزرگی است که در اثر جدی گرفته نشدن آن از سوی فعالین کارگری و نیروهای معتقد به کمونیسم مارکسی باز هم عروج پیدا خواهد کرد.

در وضعیت موجود باز هم جای حزب لنینیستی به معنای تغییر جهان خالیست چرا که نمونه های ایرانی آن هم حاکی از بازگشت فلسفه به عرصه واقعیت است

برای نمونه حکمت در جایی اعلام می دارد که ما متاسفانه بعد از مارکس هیچ فیلسوف بزرگی در سطح جهانی نداشته ایم و اما آن که مارکس در تز یازدهم معروف فوئرباخ راه ورود آنرا بر ماتریالیسم علمی بسته و در جای دیگر رابطه فلسفه و واقعیت را در یک مقایسه مابین استمنا و عشق جنسی مثال آورده و افکار فیلسوفان را اساسن خیال پردازی قلمداد می نماید

می 68 روزگار خوبی بود برای حاضرین در خیابان ها و ... اما تا آن زمان که خیال پردازی ها آن جنبش را به ورطه نابودی نکشانده بود و این باید درسی باشد برای ما کمونیست ها که در قبال وظایفمان احساس مسئولیت می کنیم و امر خطیری که در این مسیر داریم همان ساختن حزب واقعی و نه خیالی طبقه کارگر بوده در جهت نابودی کل سیستم سرمایه داری از زیربنا ( اقتصاد ) به واسطه نیروی سیاسی آن که باز هم همان کارگران متحد به مثابه طبقه باشند و اما نه در روبنای آن یعنی فرهنگ و ... زیرا که این حزب را درد مشترک کارگران ساخته که تنها در مناسبات اقتصادی می باشد .

پاینده باد پرچم سرخ کمونیستی ، پیش به سوی ایجاد حزب طبقه کارگر

چهارشنبه, آگوست ۲۵, ۲۰۱۰